دوشنبه 28 آبان 1397 |

دانش آموزان برومندی که از مکتب خمینی برخاستند

1397/08/13 در گفت و گو با برادر شهید محمد محمودی:

دانش آموزان برومندی که از مکتب خمینی برخاستند

موتور حرکت انقلاب و دفاع مقدس، جوانان بودند. این سخن بسیاری از کسانی است که در راز و رمز این دو رویداد شگفت تاریخ ایران تحقیق و تفکر کرده اند. گویی آنها در روزهای توفانی 1357 و بعد از آن شهریور 1359، فقط یک معلم و یک آموزگار داشتند و آن کسی جز بنیانگذار نهضت اسلامی، امام خمینی (ره)، نبود. خیل بی شماری از دانش آموزان و دانشجویان، داوطلبانه وارد این مکتب شدند تا تنها درس اصلی آن را که همانا مبارزه برای رهایی از هر گونه زور و سلطه بود فرابگیرند.

به گزارش حیات، روز 13 آبان در میان نسل های مختلف خاطره جانفشانی دانش آموزان و نوجوانان شیفته امام خمینی را زنده می کند. روزی که بحق اختصاص به دانش آموزان شهید یافته و حضرت امام (ره) و مقام معظم رهبری بارها در چنین روزهایی قدرت ایمان و اراده فداکاری و سلحشوری فرزندان ایران را به رخ جهانیان کشیده اند. پای سخن برادر گرامی یکی از دانش آموزان برومند، شهید محمد محمودی نشسته ایم.

جناب محمودی می دانیم که محمد عزیز در حالی که در مقطع راهنمایی بود روانه میدان جهاد شد و به شهادت رسید می خواهم صحبت مان را از همان سنین این دانش آموز شهید شروع کنیم از خلق و خوی محمد عزیز بگویید؟

در آن مقطع من دوره دبستان را سپری می کردم مثل همه بچه ها مهربانی و عطوفت محمد را به خاطر دارم. برای ما که سرگرم بازی های دوران بچگی در کوچه و محل بودیم محمد مثل تکیه گاه بود. اما بعداً که با معلمان و همکلاسی هایش صحبت کردم، آنها اغلب می گفتند: دانش آموز باهوش و درس خوانی بود. محمد در رشته ریاضی تحصیل می کرد و به گفته اکثر آشنایان در این رشته استعداد خوبی از خود نشان داده بود.

من در خاطراتش خوانده ام که عزیمتش به میدان جنگ هم حکایت عجیبی داشته است.

درست است، ارتباط او با بچه های انقلاب و بسیج از همان روزهای اول پیروزی انقلاب اسلامی برقرار شده بود یعنی زمانی که محمد به بسیج مسجد الزهرا (س) منطقه ۱۴ ملحق می شود.

آن زمان طبق قانون عزیمت رزمندگان به جبهه ها، اگر فردی ۱۶ سالش تکمیل نمی شد، اجازه رفتن به جبهه را نداشت؛ به همین خاطر محمد در اقدامی عجیب، شناسنامه اش را دست کاری کرده بود تا شرایط اعزام را پیدا کند.

پدرم به محمد گفته بود قرار بر این نیست که همه به جنگ بروند، تو می توانی از راه درس خواندن با این هوش بالایی که داری به مملکت خود خدمت کنی و آینده ساز شوی .

اما او قبول نکرد و گفته بود بحث دفاع از خاک اشغال شده کشور، الان واجب تر است. دائم دستور حضرت امام (ره) درباره حضور جوانان در جبهه را برای پدر یادآوری می کرده است. این نکته را هم اضافه کنم که غیر از محمد، برادران دیگرم نیز به جبهه رفته بودند.

سرانجام محمد نیز راهی میدان نبرد شده بود. او در دو مقطع در عملیات ها شرکت کرد و سرانجام در عملیات بیت المقدس ۲ هم به شهادت رسید.

محیط خانواده شما چگونه بود که برادرانتان یکی پس از دیگری لباس رزم می پوشیدند؟

به نظرم همه چیز در این زمینه به عقاید پدر و مادرها در آن دوره ارتباط پیدا می کند. خانواده ما چنان که در خاطرات شهدای محل هم خوانده اید کاملاً مذهبی و معتقد بودند. من خودم در این باره خیلی تأمل کردم؛ بسیاری از مادران و پدران شهدا، آن روز حقیقتاً با خدا وارد معامله می شدند من این نکته را بعداً از زبان اطرافیان زیاد شنیدم که می گفتند پاسخ پدرتان به ما وقتی که درباره رفتن بچه هایش به جبهه و شهادت می پرسیدیم این بود که خداوند فرزندی را عطا کرده خودش هم امروز صلاح می داند آن را بستاند. به این خاطر به این فکر نمی کردند که اگر فرزند من راهی جبهه شد چه اتفاقی برای او می افتد.

از رفتار خود این دانش آموزان عزیز و شهید چه تحلیلی دارید الان که به آن روزها نگاه کنید، چگونه آنها با وجود سن اندک خویش به این صحنه های سخت وارد می شدند؟

به نظرم فضای انقلابی آن روزها بسیار تأثیرگذار بود. آن روزها برای بچه های مدرسه و دانشگاه، درس اصلی همانا مسئولیت پذیری و مقاومت بود. به همین دلیل مدارس آن زمان، از بچه های راهنمایی و دبیرستان، مردانی بزرگ ساخت. بعد از اشغال اراضی کشور توسط عراقی ها وضعیت ما به گونه ای بود که به این سلحشوری بچه های مدرسه و دانشگاه نیاز مبرم داشتیم و همین نوجوانان بی باک بودند که با چنگ و دندان از حریم کشور و مردم ایران دفاع کردند‌.

برگردیم به فعالیت هایی که محمد عزیز داشتند. از روزهای پیروزی انقلاب تا حضورش در میدان جنگ بگویید.

تا جایی که من اطلاع دارم محمد روزهای اول انقلاب توسط گروهی از بچه ها که بعداً بسیج محل را تشکیل دادند، کار جالبی را در زمینه جمع آوری اسناد مربوط به اندیشه ها و سخنان امام (ره) انجام داده بودند. اما مسائل امنیتی اول انقلاب که به راه افتاد، آنها به سمت فراگیری آموزش های نظامی رفته بودند.

همین فعالیت در محافل برای ترویج افکار امام (ره) یا دوران آموزش آمادگی نظامی، جزو عوامل تاثیرگذار در روحیه دانش آموزان و نوجوانان آن دوره بود. آنها به معنای واقعی دورانی از مجاهدت را سپری می کردند و هیچ ترسی از روبرو شدن با دشمنی که آن روز خاک ایران را اشغال کرده بود یا غائله های قومی ایجاد کرده بود نداشتند.

یک سوال که شاید برای خیلی از مخاطبان هم مطرح باشد که اگر محمد عزیز امروز زنده بود، به نظر شما چه مسیری را در زندگی و فعالیت های سیاسی اش انتخاب می کرد؟

قبل از این که به این سوال پاسخ دهم این نکته را یادآوری کنم که ما ۵ برادر بودیم. البته چنان که اشاره کردم من در آن روز ها کم سن بودم اما ۴ برادر دیگرم همگی به اتفاق پدر راهی میدان جنگ شدند و تا آخرین روز هم جبهه را ترک نکردند. برادر بزرگ ترم، بارها مجروح و مصدوم شد تا حدی که بعد از هر دوره بهبود باز هم به جبهه بر می گشت. دیگر برادران هم این روال را پیش گرفتند. دوست دارم این سوال تان را از شهروندان محل و منطقه بپرسید که برادران محمودی بعد از جنگ چگونه زندگی کردند و چه راهی را رفتند من خودم که از همسنگری آنها بی نصیب بودم به این روحیاتشان غبطه می خوردم. زندگی و اخلاق و روحیات آنها با دوران جنگ تفاوت نکرده است حالا خودتان می توانید حدس بزنید که اگر محمد هم زنده می ماند چه مسیری را می رفت و چگونه زندگی می کرد.

به ماجرای شهادت محمد عزیز بپردازیم. در باره حادثه ای که منجر به پرواز جاودانی او شد، بفرمایید؟

محمد در عملیات بیت المقدس ۲ بود که ترکش به دو ناحیه از بدنش یعنی کمر و سر اصابت کرد. همزمان با این مجروحیت شدید، در گرماگرم درگیری، تیری هم به گلویش اصابت می کند و همان باعث شهادتش می شود.

آن روز برادر بزرگترم که فرمانده بسیج بود، خبر شهادت بچه ها را شخصاً به خانواده ها اطلاع می داد ‌اما برای دادن خبر شهادت محمد به پدر و مادرم خیلی مشکل و ملاحظه پیدا کرده بود. دست آخر ترفندش این شده بود که پدر و مادر را به گلزار شهدا برده بود. او شهدای آماده تشییع را به پدر و مادرم معرفی کرد بود تا رسیده بودند به نام محمد. در این لحظه که مادرم از قضیه باخبر شده بود از حال رفته بود. البته بعد از گذشت چند روز مادر با افتخار در حضور جمع اعلام کرده بود که شیرمرد من در راه خدا به شهادت رسیده است.

وصیتی یا سفارشی از شهید عزیز در خاطر دارید؟

برای خود من جالب بود که او در وصیت نامه ای که نوشته بود از خانواده خواسته بود تنها دارایی اش را که یک موتور سیکلت بود، بفروشند و هزینه اش را برای رزمندگان خرج کنند. بچه های آن دوره و امثال محمد واقعاً نماد خلوص بودند؛ به این خاطر هیچ چیزی جای آنها را نمی تواند پر کند. باور کنید هنوز مادرم بعد از گذشت این همه سال از با غرور از روحیه سلحشوری او و رشادت هایش می گوید و محمد هنوز ورد زبانش است./حیات طیبه 

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :