شنبه 18 مرداد 1399 |

بزرگمردانی که درس آزادگی وغیرت را مشق کردند

11:56:0    1399/01/17 به مناسبت میلاد حضرت علی اکبر(ع) و روز جوان:

بزرگمردانی که درس آزادگی وغیرت را مشق کردند

در دوران هشت سال دفاع مقدس، بزرگ مردانی کوچک، سر از جبهه های جنگ درآوردند که درس های بسیاری به ما بدهند. سربازانی از جنس بهشت، غیور مردان عرصه پیکار که از جذابیت‌های دنیوی گذشتند و با احساس مسئولیت در برابر هویت و فرهنگ خود، دفاع و مقاومت را با هر سن و سال به جهانیان آموختند، درس آزادگی و غیرت را که از عاشورا آموخته بودند مشق کردند و علی اکبروار،پا به میدان مقاومت و نبرد گذاشتند وتا حماسه‎هایی جاویدان بیافرینند.پایگاه خبری حیات، به بهانه فرا رسیدن روز جوان نگاهی انداخته به زندگینامه چند از از جوان ترین شهدای جنگ تحمیلی که زیر می خوانید.

به گزارش پایگاه خبری حیات ،شهدای جوان و نوجوان ما که در دوران هشت سال دفاع مقدس به فیض عظیم شهادت نائل شدند، از شریف‌ترین و بهترین شهدای انقلاب و کشور عزیزمان ایران‌ هستند. بزرگ مردانی که ترجیح دادند، بجای نشستن پشت میز های  کلاس درس و رفتن به مدرسه ، پشت سنگر ها و خاکریز ها بروند و در کنار دیگر دلاوران جنگ، با دشمن متجاوز جنگیده و آنان را از  خاک وطن بیرون رانند. امروز ،از پس گذراندن سالیان متمادی از پایان جنگ تحمیلی، هنوز با شنیدن داستان زندگی و شهادت این دلاوران جوان، انگشت حیرت در دهان می ماند و انسان را وادار می کند که در مقابل این ایثارگران جوان سر تعظیم فرودآورد.داستان نبرد و شهادت جوانان و نوجوانان دوازده سیزده ساله در  دوران دفاع مقدس، چیزی کم از افسانه ها ندارد و هر بار که به آن می نگریم تصویری روشن و گویا از عظمت روح هایی بزرگ را مشاهده می کنیم که در آنها نشان روشنی از سیرت پاک انبیاء و اولیاء خدا وجود دارد . آنچه در ادامه می‌خوانید مختصری از  زندگی جند تن از جوان ترین شهدای دوران جنگ تحمیلی است که به به بهانه فرا رسیدن «روز جوان» بدان پرداخته ایم.


شهید علی جرایه
علی جرایه یکی از نوجوانان کم سن و سال ایرانی بود که به رغم محدودیت‌های قانونی و اداری به واسطه روح بلندی که داشت، خود حصار‌ها را شکست و با حضور در خط مقدم نبرد علیه رژیم بعث عراق پس از نشان دادن رشادت‌های ماندگار به خیل شهدای هشت سال دفاع مقدس پیوست. جرایه را باید یکی ازجوان‌ترین شهید دوران دفاع مقدس معرفی کرد که در دوازده سالگی جبهه جنگ را به عنوان کلاس درس خود انتخاب کرد و پس از حضور در یکی از مهم‌ترین عملیات‌های سال ۱۳۶۲ در نهایت به درجه رفیع شهادت نائل آید.مادر این شهید بزرگوار در رابطه با فرزند شهیدش گفته است: «از همان سال‌های آغاز جنگ علی علاقه فراوانی برای حضور در جبهه داشت و هر چقدر به او می‌گفتیم که سن و سال تو برای رفتن به جبهه کم است، این موضوع را نمی‌پذیرفت و در نهایت نیز راهی جبهه شد. علی مدام در دورانی که به عنوان مرخصی خانه می‌آمد، تأکید می‌کرد که اگر شهید شدم در راه اسلام شهید شدم و شما ناراحت نشوید.شهید علی جرایه که در یکم مهرماه ۱۳۵۰ در شهر سراب باغ شهرستان آبدانان متولد شده بود، در سال ۱۳۶۲ به منطقه عملیاتی چنگوله اعزام شد و با حضور در بین خط شکنان عملیات والفجر ۵ در نهایت به درجه رفیع شهادت نائل شد.شهید جرایه دارای هوش و نبوغ بالایی بود که به سرعت فنون رزمی را فرا گرفت و خیلی سریع موفق شد، مجوز حضور در عملیات مهمی، چون والفجر ۵ را اخذ کند.وی همیشه آراسته با چهره‌ای بشاش، نورانی و متین و خوش‌رو بود و در طول دوران آموزشی زبانزد همه بچه‌ها و حتی مربیان پادگان شده بود.پس از برنامه ریزی برای عملیات والفجر ۵ در ۲۷ بهمن ۱۳۶۲، علی به تیم خط شکن رفت و در این عملیات به واسطه اصابت ترکش به جمع شهداء پیوست. این شهید بزرگوار اکنون به عنوان یکی از کم سن و سال‌ترین و یکی از شهدای دانش آموزی کشور سند محکمی است که نشان می‌دهد داشتن روح بلند و شخصیت بزرگ چندان ارتباطی با سن شناسنامه‌ای ندارد و می‌توان در سنین کم نیز برای کشور و ملت افتخارات بزرگی آفرید.شهید علی جرایه در بخشی از  وصیت نامه خود که نشان روشنی بر هوش و ذکاوت، ایمان ، شجاعت و وفاداریش است، می نویسد:«سلام بر پیامبر بزرگ اسلام و درود فراوان بر رهبر کبیر انقلاب امام خمینی و سلام بر پدر و مادر مهربانم. من علی جرایه فرزند سوخته زار هستم، با دلی سرشار از ایمان و با اعتقاد و آگاهی که از اسلام عزیز داشتم راهی جنوب کشورمان و دفاع از نوامیس اسلام شدم، تا از آن در مقابل غارتگران و غاصبان و نوکران آمریکا و دیگر تجاوزگرانی که قصد تجاوز به سرزمین‌های محروم اسلام را دارند محافظت کنم، پدر و مادر جان خداوند متعال در قرآن می‌فرماید: گمان نکنید کسانی که در راه خدا کشته شده‌اند مرده‌اند بلکه زنده‌اند و از جانب پروردگارشان روزی می‌گیرند. پدر و مادرم برای من گریه نکنید، زیرا که باعث شادی منافقین خواهد بود. شادی کنید که شما هم به خدای متعال هدیه‌ای تقدیم کرده‌اید. همیشه نماز بخوانید و روزه بگیرید و امام و رزمندگان را دعا کنید.


شهید حیدر شهیدی
در شهریورماه 1353در خانواده‌ای مذهبی در دامان پدر و مادری پاک و مؤمن به اسلام و ارزش‌های اسلامی و در خانه‌ای محقر آن هم در قلب روستایی کوچک که فضای ساکت شب خبر از حادثه‌ای می‌داد و آن حادثه تولد نوزادی بود که اعضای خانواده با هلهله و شادی مقدم او را مبارک باد می‌گفتند، به ناگاه ارتعاش تارهای صوتی حنجره کودکی به صدا در آمد و مویه‌ای کودکانه از حضور نوزادی خبر دادکه او را حیدر نام نهادند. چه اسم بامسمایی! چراکه صاحب همین اسم 11سال پس از آن به یاری دین خدا برخاست و در حالی که با هزاران عشق و امید در حال سپری کردن دوره راهنمایی (متوسطه اول فعلی) بود، از مدرسه شهید ابوالقاسم اسدی دهرم قدم به عرصه عشق و ایثار نهاد و همچون حسین فهمیده و بهنام محمدی و هزاران نوجوان دانش‌آموز بسیجی، قاسم و اکبرهای کربلایی ایران را رقم زدند و چه زیبا مربی پرورشی آن مدرسه (شهید اسدی) درس ایثار و شهادت و فداکاری و دفاع از حریم ولایت و امامت به آنان آموخته بود؛ چراکه در ادامه همان سال‌ها سیزده دانش‌آموزان مدرسه به معلم شهید خود پیوستند.شهید حیدر شهیدی (همان نوجوان 11 ساله) دوران تحصیلی ابتدایی و راهنمایی را در مدرسه شهید اسدی دهرم با موفقیت به پایان رساند؛ از آنجا که ایشان در خانواده‌ای مذهبی و باایمان پرورش یافته بود، در مساجد حضور می‌یافت و در زمینه کلاس قرآن و فعالیت‌های هنری شرکت می‌نمود.حیدر در زمینه کشاورزی نیز فعالیت داشت و خانواده‌اش را یاری می‌نمود. شهید حیدر شهیدی با گروهی از همکلاسی‌ها به جبهه جنوب، لشکر 19 فجر اعزام گردید و خود را در صف مجاهدانی قرار داد که به دفاع از شرف و عزت سرزمین خود برخاسته بودند. این بسیجی عاشق با صدور فرمان حضرت امام که حضور در جبهه‌های جنگ را نوعی تکلیف تلقی می‌کرد، پس از امتحانات خردادماه در بهمن 1363 به همراه جمع کثیری از همکلاسی‌ها به جبهه‌های جنگ حق علیه باطل شتافت و به دفاع از ناموس و میهن و ارزش‌ها و اصول متعالی مکتب خود که همان مکتب عشق شهادت است قامت برافراشت و در قالب گردان ابوذر لشکر 33 المهدی در عملیات پیروزمند بدر در شرق دجله جزایر مجنون شرکت نمود و به آنانی پیوست که تا آخرین قطره خون خود را در راه دفاع از دین و قرآن و حفظ استقلال این مرزوبوم اهدا کردند و زیر آتش شدید دشمن و انفجار گلوله‌ها و ترکش‌ها مشغول رساندن مهمات و آب و غذا به رزمندگان گردان گردید و گلوله‌باران وسیع منطقه مانع از انجام وظیفه او نشد. آری، شهیدان خونین‌کفن ما که در میادین نابرابر جنگ، حماسه ایثار را در دفتر تاریخ جاودانه ساختند؛ کبوترانی بودند از تبار کربلا...


شهید محمد حسین ذوالفقاری
شهید محمد حسین ذوالفقاری از کم سن‌ترین شهدای کشور در بخش شورک واقع در شهرستان میبد در دهم فروردین ماه سال ۱۳۴۸ و در خانواده‌ای متولد شد که شبنم مهر حسین (ع) عطر لحظه‌های راز و نیازش بود و از چشمه سار معنویت والدین خدا باور خویش سیراب می‌شد و هنوز ۵ بهار از عمرش نگذشته بود که در محضر ادیب عشق بر سر سفره وحی، مائده‌های آسمانی برگرفت ودر مسیر نوازش پاک آیه‌های هدایت قرار گرفت. در مهرماه ۱۳۵۵ همزمان با بازگشایی مدارس، محمد حسین در سن شش سالگی با نشاطی کودکانه پا به محیط با صفای مدرسه نهاد. در پرونده شخصیتی محمد حسین در دبستان سلمان این عبارت به چشم می‌خورد که دانش آموز محمد حسین ذوالفقاری دارای دقت، فهم، حافظه، کوشش، سرعت عمل و اتکا به نفس خوب و در تلاش انفرادی فعال و در فعالیت‌های گروهی مدیر است. محمدحسین از همان کودکی در مساجد و قسمت‌های مختلف پایگاه فعالیت داشت و نمازش را به موقع می‌خواند و همیشه در کار‌ها به خانواده کمک می‌کرد. محمدحسین در سفری که همراه پدرش به کربلا داشت امام را ملاقات کرده بود و پس از بازگشت اعلامیه هایی از امام را بین مردم پخش می کرد.با آغاز جنگ تحمیلی، محمد حسین ۱۲ ساله اشتیاق زیادی برای رفتن به جبهه داشت و علیرضا برادر بزرگترش که قبل از او به سوی عرصه‌های عشق و حماسه شتافته بود، پیوند عاشقانه آشنایی محمد حسین را با اسرار عارفانه جبهه را فراهم ساخته بود. پس از دیدن دوره آموزش نظامی نزد پدرش می رود و از وی می خواهد که اجازه دهد به جبهه برود اما پدر این اجازه را به او نمی دهد و  از او می خواهد که به درس و مدرسه بپردازد، وقتی پدر شهید ذوالفقاری با اصرار فرزندش مواجه می شود به او می گوید که با وجود سن کم نمی تواند در جبهه کار مثبتی انجام دهد. وقتی محمد حسین حرف های پدر را می شنود غمیگین دلشکسته به پدر می گوید: «شما می‌گویید من نروم، حتی نمی‌توانم برای رزمندگان آب ببرم که این چنین حرفی به من می‌زنید».پدر محمد حسین وقتی این حرف را می شنود منقلب شد و رضایت می دهد که فرزندش به جبهه برود. پس از شهادت برادر بزرگتر خانواده¬اش تصمیم می گیرند او را از جبهه بازگردانند و به میبد بفرستند اما او در پاسخ به خانواده اش می گوید: من سنگر برادرم را خالی نمی‌گذارم». محمدحسین به پدرش قول داده بود که برای چهلم برادرش به میبد برگردد، اما پس از سه ماه حضور در جبهه و همزمان با چهلم برادرش در تاریخ ۲۸ دی ماه ۱۳۶۰ در منطقه شقایق خیز شوش به شهادت می‌ رسد.
شهید محمد حسین ذوالفقاری با سن کمی که داشت دارای هوش سرشاری بود و بنا به گفته بسیاری از کسانی که او را می شناختند منش و رفتارش بسیار بزرگتر از سن و سال اش بود.شهید ذوالفقاری در قسمتی از وصیت نامه خود می نویسد:« انالله و انا الیه الراجعون؛ سلام بر امام زمان (عج) و سلام بر امام خمینی و سلام بر ملت شریف ایران؛ به نام خدای در هم کوبنده ستمگران و به نام خدای یاری دهنده مستضعفان.‌ای دشمن! بدان که ملت ما همیشه بیدار و پیروز خواهد بود؛‌ای منافق!‌ای ستون پنجم! بدان که اگر اسلام در کشوری ریشه نهد دیگر جای تو نیست.‌ای دشمن! به من نگاه کن و ببین که چگونه آزادانه به جنگ با کفار می‌روم و جانم را در راه اسلام و قرآن و خدا فدا می‌کنم، خودت فکر کن ‌ای منافق، که تو در راه چه کسی کشته می‌شوی، به خاطر احساسات نفسانی و درونیت یا به خاطر شخص و اشخاص، یا برای خدا؛ معلوم است تو برای شخص و برای احساسات نفسانی و شیطانیت کشته می‌شوی، چه بیهوده.


شهید ظفر خالدی
با بررسی زندگینامه با شکوه یکی ازجوانترین شهدای دفاع مقدس، رزمنده نوجوانی را می‌بینیم که در اوج شور و شوق بازی‌های کودکانه‌اش، بازی جنگ و دفاع را به تمام بازی‌ها ارجحیت داده به جبهه های جنگ با دشمن بعثی شتافته است.شهید ظفر خالدی یکی از کوچکترین رزمنده های شهید دفاع مقدس کشور، نوجوانی با 11 سال و 7 ماه سن اهل روستای تنگ کلوره از توابع شهرستان لردگان و از دیار شیرمردان استان چهارمحال و بختیاری  بود.ظفر فرزند خدابخش در تاریخ 2 مرداد 1349 در روستای «تنگ کلوره» از توابع شهرستان لردگان درخانواده‎ای متدین و مذهبی به دنیا آمد و پرورش یافت. از کودکی نزد پدر و مادر خود با قرآن انس گرفته بود به طوری که در سن پنج سالگی عشق به دین و مذهب او را به نماز و روزه تشویق می‎کردو با وجود سن کم بر ناتوانی جسمی غلبه و به همراه خانواده در هنگام سحر برای روزه گرفتن بیدار می‎شد و چنان با نماز، قرآن و روزه الفت گرفته بود که ترک آن برایش ممکن نبود.این مرد کوچک چنان شیفته امام و انقلاب بود که در طول زندگی کوتاه خود دوبار با امام خمینی(ره) دیدار داشت و عکس‌های امام (ره) را از بسیج به خانه می‎آورد و به دیوار نصب می‎کرد. لباس‌های بسیجی اندازه قامت ظفر نبود و به اصرار لباس‌های برادرش را به خواهرش می‎داد تا برای او اندازه کند. سال 1360هنگامی که شهید خالدی 11 سال داشت، پدرش عازم جبهه شد موقع مرخصی اصرارهای مکرر شهید باعث شد او پس از بازگشت پدرش عازم جبهه شود. او با شوق و ذوق فراوان با کاروان بروجن عازم صحنه نبرد شد، هنگام حرکت مسئول کاروان به دلیل اینکه سنش کم بود مانع رفتن او شد ولی شهید با این بهانه که سن واقعی‎اش از سن شناسنامه‌ای بیشتر است و بالاخره با اصرار فراوان توانست با کاروان اعزامی بروجن راهی جبهه شود. مادر ظفر از ویژگی های غریب و خاص وی می گوید و در جایی اشاره کرده که ظفر با وجود سن و سال کم از ایمان بالایی برخوردار بود و همواره به واسطه خوش خلقی با همه دوستی داشت و با شوخی‌های بچه گانه دیگران را به دینداری توصیه می‎کرد. بارها به اصرار از پدر و بردار خود می‎خواست او را به جبهه ببرند اما آنها به دلیل سن کم ممانعت می‎کردند اما در نهایت تسلیم خواست او شدند. چون ظفر چنان شجاعانه به چشم آنها می نگریست که انگار مردی بیست و چند ساله با آنها حرف می زند، نه نوجوانی 11 ساله. زمانی که ظفر بخاطر بی تابی های مادر و خواهرش مجبور شد از جبهه به خانه بازگردد، آنقدر  رنجورو بی روحیه شده بود که همه خانواده اش را به سکوتی سنگین وادار کرده بود و پس از چند روز دوباره عازم سفر به جبهه شد. خانواده او هر چه تلاش کردند نتوانستند ظفر را از رفتن به جبهه منع کنند و در نهایت او باز به جبهه رفت. و این بار آخرین باری بود که خانواده ظفر چهره او را می دیدند، چرا که پس از آن عزیمت، به درجه رفیع شهادت نائل شد. ظفر خالدی نوجوان 11ساله بختیاری در تاریخ 23 مردادماه سال 1361 در منطقه شلمچه و درعملیات رمضان به شهادت رسید. 


شهید بهنام محمدی
درباره شهید بهنام محمدی بسیار نوشته اند، اما هیچ چیز زیباتر از آن نیست که سال ها فعالیت این رزمنده کوچک، در زیر آتش و خون  شهر اشغال شده خرمشهر را به زبان داستان بیان کنیم.بهنام در تاریخ ۱۲ بهمن 1345 در منزل پدر بزرگش در خرمشهر به‌دنیا آمد. ریزه بود و استخوانی اما فرز چابک بازیگوش و سرزبان دار.شهریور ۵۹ بود که شایعه حمله عراقی‌ها به خرمشهر قوت گرفته بود؛ خیلی‌ها داشتند شهر را ترک می‌کردند. باور نمی‌کرد که خرمشهر دست عراقی‌ها بیفتد، اما جنگ واقعاً شروع شده بود. بهنام تصمیم گرفت بماند؛ بمباران هم که می‌شد بهنام ۱۳ ساله بود که می‌دوید و به مجروحین می‌رسید. مدافعین شهر با کوکتل مولوتف و چند قبضه سلاح (کلاش و ژ۳) مقابل عراقی‌ها ایستاده بودند، و وضعیت وخیمی در این شهر حاکم بود.به سقوط خرمشهر چیزی نمانده بود. بهنام می‌رفت شناسایی. چند بار  گفته بود: «دنبال مامانم می‌گردم، گمش کردم.» عراقی‌ها نمی توانستند حتی تصور کنند بچه ۱۳ ساله  برود شناسایی. هر بار که دستگیرش می کردند رهایش می‌کردند.یک‌بار رفته بود شناسایی، عراقی‌ها گیرش انداختند و چند تا سیلی آبدار به او زدند؛ جای دست سنگین مأمور عراقی روی صورت بهنام مانده بود. وقتی بر می‌گشت دستش را روی سرخی صورتش گرفته بود؛ هیچ‌چیز نمی‌گفت فقط به بچه‌ها اشاره می‌کرد عراقی‌ها کجا هستند و بچه‌ها راه می‌افتادند.یکبار یک اسلحه به غنیمت گرفته بود؛ با همان اسلحه ۷ عراقی را اسیر کرده بود. احساس مالکیت می‌کرد. به او گفتند که باید اسلحه را تحویل دهی؛ می‌گفت به شرطی اسلحه را تحویل می‌دهم که به من حداقل یک نارنجک بدهید یا این یا آن. دست آخر به او یک نارنجک دادند. یکی گفت: «دلم برای عراقی‌های مادر مرده می‌سوزد که گیر تو بیفتند.» بهنام خندید.برای نگهبانی داوطلب شده بود؛ به او گفتند: «به تو اسلحه نمی‌دهیم‌ها» بهنام هم ابرو بالا انداخته و گفته بود: «ندهید خودم نارنجک دارم.» و آخرسر هم با همان نارنجک دخل یک جاسوس نفوذی را آورد.شهر دست عراقی‌ها افتاده بود. در هر خانه چند عراقی پیدا می‌شد که کمین کرده بودند یا داشتند استراحت می‌کردند. خودش را خاکی می‌کرد. موهایش را آشفته می‌کرد و گریه‌کنان می‌گشت خانه‌هایی را که پر از عراقی بود به‌خاطر می‌سپرد. عراقی‌ها هم با یک بچه خاکی نق نقو کاری نداشتند. گاه می‌رفت داخل خانه‌ها پیش عراقی‌ها می‌نشست مثل کرولال‌ها از غفلت عراقی‌ها استفاده می‌کرد و خشاب و فشنگ و کنسرو برمی‌داشت. همیشه یک کاغذ و مداد در جیبش داشت که نتیجه شناسایی را یاداشت می‌کرد. پیش فرمانده که می‌رفت اول یک نارنجک سهم خودش از غنایم را برمی‌داشت بعد بقیه را به فرمانده می‌داد.زیر رگبار گلوله بهنام سر می‌رسید؛ همه عصبانی می‌شدند که تو آخر این‌جا چه‌کار می‌کنی، برو تو سنگر. بهنام کاری با ناراحتی بقیه نداشت؛ کاسه آب را تا کنار لب هر کدام بالا می‌برد تا بچه‌ها گلویی تازه کنند. خمپاره‌ها امان شهر را بریده بودند و درگیری در خیابان آرش شدت گرفته بود. مثل همیشه بهنام سر رسید، اما ناراحتی بچه‌ها دیگر تأثیری نداشت؛ او کار خودش را می‌کرد. کنار مدرسه امیر معزی (شهید آلبو غبیش) اوضاع خیلی سخت شده بود؛ ناگهان بچه‌ها متوجه شدند که بهنام گوشه‌ای افتاده است و از سر و سینه‌اش خون می‌جوشید. پیراهن آبی و چهار خونه بهنام غرق خون شده بود. چند روز قبل از سقوط خرمشهر، شیر بچه دلاور خوزستانی بالاخره در ۲۸مهرماه ۱۳۵۹ پر کشید و امروز آشیانه بهنام، این کبوتر خونین بال، در قطعه شهدای کلگه شهرستان مسجد سلیمان شهر آبا و اجدادش مدفون است. در وصیت نامه کوتاه و زیبایش این طور می گوید:« من نمی‌دانم چه بگویم، من و دوستانم در خرمشهر می‌جنگیم. به ما خیانت می‌شود. من می‌خواهم وصیت کنم، هر لحظه در انتظار شهادت هستم. پیام من به پدر و مادرها این است که بچه‌های خود را لوس و ننر بار نیاورید. از بچه‌ها می‌خواهم امام را تنها نگذارند و خدا را فراموش نکنند. به خدا توکل کنند. پدر و مادرها! فرزندان خود را اهل مبارزه و جهاد در راه خدا بار بیاورید.»


شهید مرحمت بالازاده
در هفدهم خردادماه 1349 در یک کیلومتری تازه کند «انگوت» در روستای «چای گرمی»، خانواده ای صاحب فرزندان دوقلویی می شوند که یکی از آنها نیامده به سوی پروردگار بر می گردد و آن یکی برای خانواده اش تحفه ای می ماند. خانواده نام "مرحمت" را برایش بر می گزینند.پدرش "حضرتقلی" در روستاهای اطراف دستفروشی می کرد و مادرش هم به کارهای خانه مشغول بود. مرحمت از اوایل کودکی جسور بود به طوری که مادرش به او می گوید: «می ترسم چشم بخوری و نظر شوی»بالاخره تحصیلاتش را تا ابتدایی ادامه می دهد و همین مواقع مصادف می شود با پیروزی انقلاب اسلامی و بعد از  آن شروع جنگ تحمیلی.مرحمت دیگر نمی تواند تحمل کند و می خواهد در دوران ابتدایی به جبهه اعزام شود  ولی هیچ کس تصورش را هم نمی کند که او می خواهد به مناطق عملیاتی برود.بالاخره مرحمت وارد بسیج می شود و توانایی های خود را نشان می دهد. در پایان دوره آموزشی در امتحان تیراندازی، مرحمت در کل گردان نفر پنجم شده و تعجب همگان را بر می انگیزد. ولی با تمام اینها به خاطر سن کمش با اعزام او مخالفت می کردند. چندین بار در مراحل اعزام در گرمی و اردبیل، و در خان آخر در تبریز اجازه اعزام به او داده نمی شود.مرحمت سرش را پائین انداخته و با حسرت می گوید: "اینها به من می گویند سن تو کم است اما خیال کرده اند، هر طوری شده من باید خودم را به جبهه برسانم".او به هر دری می زند تا اینکه فرجی پیدا شود. اما واقعاً هم سن و هم هیکل او در قد و قواره جنگ نبود.مرحمت تکلیف خود را شناخته بود و بر اساس آن تکلیف باید به جبهه می رفت، لذا برای رسیدن به هدف،تصمیم بزرگی می گیرد و خود را به تنهایی و با مشقت هر چه تمام تر به پایتخت می رساند و به ملاقات رئیس جمهور می رود. با چه مشکلاتی وارد ساختمان ریاست جمهوری می شود.رئیس جمهور وقت(مقام معظم رهبری) را ملاقات می کند. در آن ملاقات به حضور حضرت قاسم (ع) در واقعه عاشورا و 13 ساله بودن آن بزرگوار اشاره می کند و می گوید "اگر من 12 ساله اجازه حضور در جبهه ندارم، پس از شما خواهش می کنم که دستور بدهید  بعد از این روضه حضرت قاسم (ع) خوانده نشود."
حرف های مرحمت رئیس جمهور را تحت تأثیر قرار داد و ایشان دست خطی با این مضمون می نویسد که «مرحمت عزیز می تواند بدون محدودیت به منطقه اعزام شود» یعنی مجوزی بسیار معتبر که نوجوانی با این قد و قواره ولی شجاع و نترس از رئیس جمهور می گیرد، جای هیچ حرفی و حدیثی را باقی نمی گذارد.توانایی های او در منطقه عملیاتی و در چندین عملیات، رابطه او با شهید باکری و اینکه شهید باکری به منظور تبلیغ و روحیه دادن به رزمندگان دیگر که چنین فردی با سن کم، رو در روی دشمن می ایستد و جان فشانی می کند، مرحمت را برای دیگران الگویی می خواند.مرحمت با آن جثه کوچک، قیافه معصومانه و دوست داشتنی، به فرمانده روحیه بچه ها تبدیل شده بود. نقل داستان و رشادت ها و شجاعت های او در میدان نبرد، موجب تقویت روحیه رزمندگان بود.از جمله مسایل جالب درباره زندگی شهید بالازاده این است که هر زمانی این شهید بزرگوار برای مرخصی به پشت جبهه می آمده به درخواست امام جمعه شهر، قبل از خطبه های نماز جمعه برای مردم سخنرانی و آنها را برای رفتن به جبهه تشویق می کرد.مرحمت در یکی از عملیات ها که در حال برگشت به موقعیت خودشان بود، با نیروهای دشمن مواجه می شود و این در حالی بوده است که آن شهید قهرمان اسلحه ای هم در اختیار نداشته است، ولی ناگهان متوجه شیئی می شود و آن را بر می دارد و به عربی می گوید: "قف" یعنی "ایست" آنها از ترس و وحشت تسلیم او می شوند و مرحمت در تاریکی شب آنها را به مقر می آورد.افسر عراقی دستگیر شده به فرمانده ایرانی می گوید: "می خواهم از شما یک سوال بپرسم. من خودم در چند کشور دوره چریکی دیده ام ولی تابحال اسلحه ای که سرباز شما بدست داشت را ندیده ام" نگو که مرحمت که به دستشویی رفته بود و اسلحه هم نبرده بود، متوجه اگزوز لودر می شود که به زمین افتاده و آن را بر می دارد و عراقی ها هم از خوفی که خداوند بر دل آنها گذاشته بود، آن را اسلحه ای پیشرفته می بینند و مرحمت برای اینکه نیروهای دشمن را خوار و ذلیل نشان بدهد، به جای اینکه اگزوز را بیاورد آفتابه را می آورد و می گوید "من با این اسلحه شما را اسیر گرفته ام" این حرف باعث انفجار خنده در بین رزمندگان اسلام و باعث شرمساری نیروهای عراقی می شود.مرحمت حدود سه سال در جبهه ها جنگید تا اینکه 21 اسفند 1363 در عملیات بدر در جزایر جنوب به درجه رفیع شهادت نایل آمد، در همان عملیاتی که شهید «مهدی باکری» هم در آن به آسمان پرگشود.

منابع:
1.وبسایت خبری_تحلیلی خاکریز، جوان ترین شهدای جنگ تحمیلی چه کسانی بودند؟
2.شیراز نوین،حیدر شهیدی، شهید یازده ساله دانش‌آموز از دهرم فارس.
3.گلزار و مزار شهدا، شهید حیدر شهیدی.
4.نوید شاهد، خردسال ترین شهید دفاع مقدس کیست؟
5.خبرآنلاین، نگاهی آماری به شهدای دفاع مقدس، مسن ترین و کم سن ترین شهدا چند ساله بودند؟
6.خبرگزاری بُرنا، کم سن و سال ترین شهید دفاع مقدس کیست؟
7.رشد(شبکه ملی مدارس) ، شهید بهنام محمدی.
8.باشگاه خبرنگاران جوان ، محمد حسین ذوالفقار،شهید 12 ساله دفاع مقدس.
9.وبسایت معبر نور، زندگینامه و وصیت نامه شهید مرحمت بالازاده.
10.مشرق نیوز، جوان ترین رزمندگان دفاع مقدس
11.اایسنا، آنها فقط 12 سال داشتند!.

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

چاپ
نظر شما
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :
نظرات کاربران