شنبه 18 مرداد 1399 |

آزادمردی به استواری سرو

12:8:0    1399/01/15 به مناسبت سالروز شهادت شهید والامقام محمود رادمرد مسئول واحد ‌قضائی‌ تیپ ویژه شهدا

آزادمردی به استواری سرو

بهانه‌ها برای قدردان بودن خون شهدا فراوان است. بزرگ مردانی که شجاعانه رفتند تا امنیت و آرامش را برای ما هدیه آورند.امروز، از جوانمردی بزرگ خواهیم نوشت که مردانگی پیشه و ریشه او بود و چه خوش ساخت دست روزگار این نام مبارک را که راد مردی پیوندی بود جاودانه از ازل تا ابدیت برای این بزرگ مرد جبهه های نبرد حق علیه باطل. شهید بزرگوار محمود رادمرد پس از سال ها مجاهدت در راه وطن، دین و آبروی سرزمینی خود، سرانجام در چنین روزی شربت شیرین شهادت نوشید و به دیدار معبود خود شتافت.

به گزارش پایگاه خبری حیات ، اگر آرام و بدون هیچ دغدغه ای از گذر سالهای عمر به پیش بروی ناگهان در سال 1336 توقف خواهی کرد، چرا؟ شاید آن سال تحفه‌ای را به تو هدیه کند. یک نوید برای پرواز، یک اصل برای سازندگی اصول و بیان یک واژه به نام «محمود رادمرد» که خود به تنهایی کل جوانمردی است. طبیعت پاک مادری او را در دل خود پرورانید و در هفت سالگی مدرسه را پایگاه عشق به دانستن کرد و آنرا تا مرتبه دیپلم رساند.با پیروزی انقلاب اسلامی به استخدام سپاه درآمد و با عشق به آنان در ارگان حفاظت مشغول و در کنار این مسئولیت فعالیتهایی از قبیل تاسیس کتابخانه و انجام ورزش مبادرت ورزید وی که همواره مطیع امر رهبر خویش بود، زمانی که امام خمینی(ره) خصوصیات پاسداران را به زبان می‌آورد، در مقابل این سخنان اینگونه بیان می داشت : «ما هیچ لایق این صحبت ها نیستیم» وی همیشه به بچه‌ها توصیه می‌کرد که ما باید خودمان را به این مطالب امام نزدیک کنیم.  شهید «محمود رادمرد» با آغاز پیکار حق علیه باطل در پنج مرتبه به  میدان نبرد اعزام شد و در آخرین مرتبه در تیپ ویژه شهدای کردستان عاشقانه جنگید ومسئولیت امور قضائی کردستان را به عهده گرفت. وی سرانجام در منطقه سردشت به تاریخ 15 فروردین 1363 در کمین دشمن گرفتار شد و در مرحله اعلی انسانیت به شهادت رسید.نام و یاد این شهید بزرگوار مانا و جاودان باد.
شهید رادمرد از دریچه نگاه دیگران


علی صلاحی ( هم رزم شهید)   
شهید کاووسی مسئول معاونت آموزش تیپ ویژه شهدا بود . قرار شد ایشان قبل از عملیات والفجر 9 برای مدتی به پشت جبهه برود . روز پنج شنبه بود که شهید رادمرد به پادگان آمده بود و مراسم معارفه ایشان به عنوان مسئول معاونت آموزش تیپ انجام شد . بعد از ظهر پنج شنبه ما به ارومیه آمدیم وشهید کاوه هم با جمعی دیگر به ارومیه آمده بودند . فکر می کنم آخر پاییز یا اول زمستان بود چون ما انار بجستان در خانه داشتیم . خلاصه آقای کاوه با قلی و حسن خرمی و جمعی دیگر وارد خانه ما شدند . محمود به من گفت که : انار داری گفتم : بلی . گفت: امشب سفره که جمع شد هر زمانی که انارها را خواستی به عنوان دسر بیاوری برق ها را هم خاموش کن . ضمنا انارها را هم جوری بریز که تعداد بیشتری جلو ما قرار گیرد . گفتم: باشد. هنوز غروب نشده بود که یک مرتبه دیدیم در خانه به صدا آمد. در را که باز کردم ، دیدم کاووسی رادمرد را با خودش آورده است. 24 ساعت از معرفی رادمرد بیشتر نگذشته بود . نه آقای رادمرد ظرفیت کاوه را می دانست و نه کاوه ظرفیت رادمرد را . تا این دو نفر آمدند تصمیم گرفتند یک مقداری خودش را جدی نگه دارد و آن شب شرکت نکند . در هر صورت آن جلسه شام و سفره تمام شد و ما طبق معمول آمدیم همان کاری را که گفته بود انارها را داخل یک تشتی ریختیم و آوردیم و جلوی افراد شروع کردم روی سفره ریختن و به سمتی که کاوه نشسته بود . خرمی همزمان بلند شد و برق را خاموش کرد ما هم ته تشت که هفت هشت انار مانده بود گذاشتیم جلوی کاوه برق که خاموش شد . کاوه که تا آن زمان خودش را یک مقداری مصمم تر گرفته بود اولین انار را شلیک کرد خلاصه انار هم وقتی شلیک می شود به سر افراد می خورد یا به دیوار پخش می شود . خلاصه این امر سبب می شد که هر چند وقت یکبار روی دیوارها را با هزینه شخصی رنگ بزنیم. شهید رادمرد در آن شب این قضیه را دید که کاوه با دوستهایش اینگونه مزاح می کند. برنامه خواب در دو اتاق قرار شد بخوابیم اینها رفته بودند از داخل آشپز خانه شلنگ کشیده بودند و گذاشته بودند زیر در اتاقی که کاوه با تعدادی خوابیده بود . درها را هم قفل کرده بودند و شیر آب را باز کرده بودند و خلاصه کل اتاق و موکتها زیر آب رفته بود . صبح که از خواب بیدار شدیم دیدم فقط کاوه مانده است . حسن خرمی و قلی و دیگر بچه ها همه لباسها را از تن در آورده بودند و فقط با شورت و زیر پوش بودند و لباسها را روی شوفاژانداخته بودند تا خشک شود. پرسیدم بقیه کجا هستند گفتند که: صبح زود از خجالت به پادگان رفته اند. 

قاسم صابر( هم رزم شهید )    
یک روز برادر محمود یعنی عباس پس از ازدواج یک خانه خریده یک شب من و محمود و آقای حق شاهی را به منزلش دعوت کرد سه ، چهار نفری از دوستانش بودیم برای شام که من همراه محمود و دیگر برادران در منزل رفته در زدیم اما کسی در را باز نکرد محمود گفت نیستند تعجب کردیم چطور می شود عباس آقا ما را دعوت به منزلشان کرده خودشان منزل نیستند من گفتم خوب محمود جان حالا که عباس ما را دعوت کرده ولی نیستند از در بالا می رویم و در را باز می کنیم و من یواشکی رفتم بالا بچه ها اطراف را می پاییدند کسی نباشد تیز رفتیم پایین در را باز کردم رفتیم داخل منزل همراه محمود گفتیم : هر طور است باید شام را بخوریم عباس قول داده باید شام بدهد . در یخچال را باز کردیم گوشت چرخ کرده بود و تخم مرغ ظرف برداشتیم با محمود غذا پختیم و میل کردیم . یک کاغذ بزرگی هم نوشتیم برای عباس که ما را دعوت کردی آمدیم غذا هم خوردیم اما ظرفها را نشستیم برای جریمه که وقتی مهمان دعوت می کنی در منزل باشی و آن کاغذ را هنوز عباس آقا به عنوان خاطره نگه داشته است .


حسن راد مرد ( برادر شهید )
1.اوایل که محمود به استخدام سپاه درآمده بود. بعنوان هدیه اورکت و سکه بهار آزادی به او داده بودند. ایشان قبول نکرده بود. دوستانش با او شوخی کرده و گفته بودند: تو هدیه را نگرفتی آنها به کسی دیگر می دهند. محمود گفته بود: بگذارید هدیه را به کسانی بدهند که واقعاً نیاز دارند.
2. بعد از شهادت برادرم یکبار خواب دیدم که داخل باغی هستم و برادرم سوار بر اسب سفیدی است که عده ای سرباز هم پشت سر او حرکت می کنند. به سرعت دویدم تا به او برسم ولی نتوانستم به او برسم و از خواب بیدار شدم.

3. بعد از شهادتش یک شب خواب دیدم. که مجلسی برپاست و او لباسهای زیبایی به تن دارد ولی سرش زخمی بود. از او سئوال کردم که سرت چه شده است؟ گفت:جای همان ترکش است
سه روز قبل از شهادتش خواب دیدم من و مادرم در همانجایی که بعداً مدفن شهید شد نشسته بودیم. یک آقایی روضه می خواند. اطراف ما بسیار شلوغ بود. من به شدت گریه می کردم. همان آقای روضه خوان آمد و گفت: بلند شو، گریه نکن. من از خواب پریدم و بعد از سه روز خبر شهادت برادرم را به ما دادند.

4. محمود آخرین باری که می خواست به جبهه اعزام شود. به او گفتیم: این دفعه خیلی در جبهه نمان و زودتر بیا تا مراسم ازدواجت را برپا نمائیم . برگشت، گفت:مطمئن باشید که این بار کار را یکسره می کنم و دو تا سه هفته دیگر بر می گردم. من فکر می کنم که به ایشان الهام شده بود که به شهادت می رسند.

5. در سال 61 من مجروح شدم. ولی دلم نمی خواست خانواده مطلع بشوند. پرستاران بیمارستان از طریق دفترچه تلفنی که در جیبم بود. شماره تلفن محمود را پیدا کرده بودند. و به محل کارایشان بیت حضرت امام(ره)تلفن کرده بودند. ایشان به سرعت به دیدن من آمد و طبعاً من بسیار خوشحال شدم.

بی بی آغا سرباز( مادر شهید )    
1. یک شب خواب دیدم که قبرستان روستا بسیار شلوغ است. وقتی نزدیک شدم. سوال کردم. چه خبر است؟ گفتند: مگر اطلاع نداری. گفتم: نه گفتند: یک حوض بلوری در قبرستان ساخته اند و پسرت محمود،مردم را سیراب می کند. من هم به جلو جمعیّت رفتم و محمود را بوسیدم و او به من هم از آن آب داد.

2. شب بعد از شهادت خواب دیدم دراتاقش خوابیده است. بیدارش کردم و از او پرسیدم: مگر تو شهید نشده ای؟ گفت: نه من آمده ام تا شما را ملاقات کنم.

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

چاپ
نظر شما
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :
نظرات کاربران