شنبه 10 آبان 1399 |

جنایت  ارتش بعثی در دو کوهه غرب

14:19:0    1398/12/16 ۱۶ اسفند سالگرد فاجعه بمب باران هوایی پادگان ابوذر توسط رژیم صدام

جنایت ارتش بعثی در دو کوهه غرب

پادگان ابوذر مقر تیپ ۳ ابوذر ،یکی از زیر مجموعه‌های لشکر ۸۱ زرهی است، این پادگان در دوران جنگ تحمیلی بارها مورد حمله ارتش بعث عراق قرار گرفت. پادگان ابوذر را دوکوهه غرب می‌خواندند ،این پادگان مرکز تجمع نیرو و پشتیبانی یگان‌های خودی بود و بارها هدف بمباران و موشک باران ارتش عراق قرار گرفت. بمباران نظامیان مستقر در این پادگان در تاریخ‌های 16 اسفند 1363 یکی از جنایات هولناکی است که رژیم بعث عراق با بی توجهی کامل به تمامی کنوانسوین های بین المللی و پروتوکل های نظامی دست به ارتکاب آن زد و در یک روز طی 4 حمله هوایی تعداد بسیاری از مردم ما را به شهادت رساند. در حال حاضر تعدادی از ساختمان‌های این پادگان به حالت دست نخورده باقی مانده‌است که یکی از نقاط مورد بازدید کاروان‌های راهیان نور است و سندی محکم بر جنایتکاری رژیم بعث عراق.

به گزارش پایگاه خبری حیات ،اسفند ماه سال 1363 همزمان با اجرای عملیات بدر در جنوب کشور، نیروهای سپاه، ارتش و بسیج در نظر داشتند عملیاتی ایذایی در غرب انجام بدهند.نفوذی های دشمن از اجرای این عملیات و تجمع نیروها در پادگان ابوذر در نزدیکی شهر سرپل ذهاب مطلع شدند، لذا هواپیماهای دشمن در 16 اسفند آن سال ساختمان هایی که محل اقامت نیروها بود را بمباران کردند. وقتی این ساختمان ها بمباران شد، اهالی روستاهای اطراف برای کمک به داخل پادگان آمدند. دشمن بعثی مجدد حمله هوایی کرد و این بار نیز بسیاری از مردم عادی و نیروهای نظامی به شهادت رسیدند، این حمله چند بار دیگر تکرار شد و طی 4 بار حمله هوایی حدود 1200 نفر مجروح و شهید شدند، به گفته شاهدان عینی در آن روز در پادگان ابوذر جوی خون به راه فتاده بود.

 


روایت افسر توبخانه؛ سرهنگ مراد محمدی از واقعه
یگان های مستقر در پادگان ابوذر در زمان بمباران علاوه بر باقیمانده یگان های سازمانی تیپ 3 ، گردان قدس لشکر 81زرهی کرمانشاه ، تعدادی از نیروهای بسیج و سپاه ، که به روایتی بالغ بر چند هزار نفر بودند، در این پادگان حضور داشتند که گویا قرار بود عملیاتی در منطقه سرپل ذهاب و سومار صورت گیرد که دشمن از طریق ستون پنجم از وجود تجمع نیروها در پادگان ابوذر مطلع، و شروع به بمباران می کند.لازم به ذکر است که هسته اولیه تیپ 71 پیاده مکانیزه ابوذر (تیپ 4ل81سابق) شامل گردان های نور ، امید ، مهدی و مالک اشتر بود که گردان مالک اشتر ازتیپ2 به تیپ 4 مامور شده بود و گردان 210 تانک نیز بعدا در سال1362تشکیل شد .بعدها گردان نور به 108 ، گردان امید به 113 ، گردان مهدی(عج) به 128 و گردان مالک اشتر به 166 تغییر نام داد،که محل استقرار آنها از منطقه باغ کوه دشت ذهاب تا پل شیرازی قصر شیرین گسترش داشت و از خاک میهن عزیزمان دفاع می کردند .
تشکیل گردان 309 توپخانه ، تیپ 4 (تیپ 71 فعلی) به نحوی با خاطره بمباران پادگان ابوذر گره خورده است .یک آتشبار 155 میلی متری بطور کامل با تجهیزات و پرسنل از گردان 396 تیپ یک لشکر 81 زرهی کرمانشاه جدا، و مبناء تشکیل گردان 309 توپخانه گردید و به عنوان آتشبار یکم گردان 309 انجام ماموریت می کرد . فرمانده یگان افسری با ایمان اهل دهستان حسن آباد از توابع شهرستان اسلام آباد غرب ، به نام ستوانیکم اسماعیل آزادی بود.
از طریق رکن چهارم لشکر ، به گد 309 توپخانه ابلاغ گردیده بود که شش قبضه توپ 155 میلی متری از آمادگاه دزفول دریافت کند.در تاریخ ۷ اسفند ۶۳ اینجانب به همراه ستوان هرمز رشیدی که تازه دوره مقدماتی توپخانه را طی کرده بودیم از طریق لشکر 81 به گردان 309 اختصاص یافتیم و خود را به ستاد گردان واقع در پادگان ابوذر معرفی کردیم .
بنده و ستوان منصور امیری،که از شش ماه قبل به آن گردان اختصاص یافته بود ، مامور تشکیل آتشبار دوم گردان 309 شدیم.
جناب سروان منصور امیری به عنوان فرمانده آتشبار و من و ستوان هرمز رشیدی به عنوان معاون و کمک معاون معرفی شدیم . بدلیل اینکه با پادگان ابوذر آشنایی کافی نداشتیم ، به همراه جناب سروان امیری جهت آشنایی با محیط پادگان مشغول  شدیم.


حوالی ساعت 9 الی 11 صبح شانزدهم بود . به اتفاق جناب امیری در ستاد گردان که محل سازمانی گردان 340 توپخانه در پادگان ابوذر بود ، نشسته بودیم . که ناگهان صدای بسیار مهیبی شنیده شد و بعد از آن دیوار صوتی ، توسط هواپیماهای دشمن بعثی شکسته شد . با شکسته شدن دیوار صوتی ، ساختمانی که من و تعدادی از همکاران در آنجا بودیم بشدت لرزید و شیشه های آن کاملا فرو ریخت و همگی سراسیمه بطرف بیرون ساختمان دویدیم. به یاد دارم که جناب امیری با سرعت خود را به داخل کانالی که در آن نزدیکی بود ، پرت کرد ولی من هنوز به بیرون ساختمان نرسیده بودم ، که صدای وحشتناکی در آن نزدیکی شنیده شد و من دیگر چیزی متوجه نشدم.
بعد از گذشت مدت زمانی،شاید حدود یک ساعت، از داخل دود وخاک ساختمان ، یک روشنایی را مشاهده کردم که بلافاصله از طریق همان روشنایی خودم را به بیرون رساندم وقتی از بیرون ، ساختمان را نگاه می کردم ، دیدم سقف شیروانی آن،به علت اصابت بمب کاملا از بین رفته  و سقف کاذب آن نیز به داخل ساختمان ریخته شده بود . به اطراف خود نگاه کردم در فاصله حدود دویست متری ، تپه خاکی را مشاهده کردم که خواستم خود را به آن تپه به عنوان پناهگاه برسانم که دوباره صدای هواپیماها را شنیدم و سریعا در همانجا درازکش کردم . دراین لحظه هواپیما را با فاصله کمی از سطح زمین مشاهده می کردم بطوریکه به نظر می رسید که با ساختمانهای پنج طبقه پادگان برخورد می کند، شاید باور نکنید که من با چشمان خود به وضوح جدا شدن راکت از هواپیماها را مشاهده می کردم .
یکی از راکت ها به آشپزخانه گردان اصابت کرد و ترکشی به اندازه وزنه یک کیلویی در نزدیک من به زمین خورد، که اگر به هرجایی از بدنم اصابت کرده بود آنرا به راحتی قطع می کرد . دراین شرایط و اوضاع و احوال جز نظاره گری و توکل بر خدا هیچ کاری از من ساخته نبود . خلاصه خود را به تپه خاک رساندم که متوجه یک سنگر زیرزمینی در زیر آن شدم که به آن سنگر دژبانی گردان 340 می گفتند مساحت آن سنگر تقریبا شانزده مترمربع بود و حدود هفت الی هشت پله به سمت پایین برای رسیدن به سنگر وجود داشت. وقتی وارد سنگر شدم ، دیدم حدود بیست نفری نفر از سربازان خود را به آنجا رسانده اند و تعدادی نیز زخمی شده بودند و در حال ناله و زاری بودند. با حضور من در سنگر ، سربازان ساکت شدند و به همدیگر اشاره می کردند، که ساکت شوید ، جناب سروان هم آمده است . من اختلاف سنی زیادی با سربازان نداشتم ، اما وقتی دیدم که آنها به من متکی شده اند من هم به خودم مسلط شدم و شروع کردم به دلداری دادن سربازان و مجروحین .
بعضی از سربازان به شدت زخمی شده بودند ، اما هیچ وسیله ای برای پانسمان و مداوا وجود نداشت . تنها فکری که به نظرم رسید این بود که از لباس سربازان، به منظور بند آوردن خون بطور موقت استفاده کرده تا اینکه زخمی ها را به بهداری اعزام کنیم حدود دو ساعت داخل سنگر بودیم و صداها تقریبا کم شده بود . از سنگر بیرون آمدیم با اولین صحنه ای که برخورد کردم این بود که دست یک نفر از برادران بسیجی از آرنج زیر یکدستگاه نفربر گیر کرده بود،  بر اثر موج انفجار آن نفربر از جا کنده شده و بر روی دست آن رزمنده که در کنار نفربر به حالت درازکش بوده ، می افتد و ستوانیار دوم حسن امیری که بعدا با او آشنا شدم ، می خواست با جک خودرو، نفربر را از روی دست آن رزمنده بلند کند . به دلیل نرم بودن زمین و مقداری خاک که در آنجا ریخته شده بود دست آن نفر قطع نشده بود ولی منجر به له شدن دستش گردیده بود .
به سمت ستاد گردان برای پیگیری حال همکارانم به راه افتادم . جناب امیری را دیدم که به دنبال من می گشت ، همدیگر را بغل کردیم و احوال دوستانمان را جویا شدیم که در این هنگام اعلام شد کسانی که قادرهستند ، از پادگان خارج شوند. بنابراین به سمت دژبانی به راه افتادیم تا از پادگان خارج شویم . به تعداد زیادی از همکاران برخورد کردیم که به شدت زخمی شده بودند. بهداری تیپ در حال جمع آوری شهدا و مجروحین بود . ناگهان یک نفر صدا زد جناب سروان امیری به دادم برسید . او یکی از درجه داران گردان قدس بود که از ناحیه سر و پا مجروح شده بود و قادر به حرکت نبود . دونفری اورا از زمین بلند کردیم و سوار یکدستگاه تویوتا وانت کردیم و او را به بهداری پادگان رساندیم . در مسیر خروج از پادگان شاهد صحنه هایی بودیم که شاید باور آن برای کسانی که آن شرایط را درک نکرده اند مقداری سخت باشد . ولی خدای بزرگ را شاهد و گواه می گیرم که مطالبی که بر این صفحات به عنوان خاطرات جنگ هشت ساله ثبت می شود ، عین واقعیت است که متاسفانه جز در خاطره پادگان ابوذر آنروز در جای دیگر ثبت نشد . دیگر اینکه بمبی در نزدیکی مسجد پادگان اصابت کرده بود که موج انفجار آن یکدستگاه خودرو تویوتا را تا بالای مسجد پرت کرده بود و در حال سوختن بود .
به دژبانی درب اصلی پادگان که نزدیک شدیم با چشمان خود شاهد بودم که خون شهدا و مجروحین ، به سمت خارج از پادگان به جریان افتاده بود ، در نزدیکی دژبانی و پاسدارخانه تیپ ، تعداد زیاد از عناصر دژبان و پاسدار از ساختمان بیرون آمده بودند که به پناهگاه بروند که بر اثر بمباران دشمن حدود 30 نفر از آنها به زمین افتاده،شهید و مجروح گردیده بودند و خون آنها مانند جوی روان گشته بود .


یکی از آنها استوار دژبان بود که واکسیل سفیدش کاملا خونی و قرمز شده بود و خون از زیربدنش جاری شده بود . گویا خواسته بود سربازان را به پشت ساختمان ، که در آنجا پناهگاهی وجود داشت، هدایت کند که خود او آخرین نفری بود که به شهادت رسیده وبدین گونه جانش را فدای سربازان کرده بود .
به غیر از امدادگران،سایرافرادپادگان راترک کردند و به ارتفاعات دانه خشک روبروی پادگان ابوذر رفتند و من نیز به اتفاق همکارم جناب امیری به آنجا رفتیم. که به علت موج انفجار و ناراحتی دچار تهوع شدید شدم . در این هنگام یکی از همکاران به نام شیرزاد ، سراسیمه به سمت ما آمد و گفت یکی از دوستانمان به شهادت رسیده است .
ایشان به اتفاق جناب امیری و بنده با یکدستگاه تویوتا به سمت سرابگرم در نزدیکی پادگان به راه افتادیم تا اینکه هم مرا به بهداری برسانند و هم از وضعیت همکارمان که می گفتند شهید شده است ، مطلع شویم . وقتی به سرابگرم رسیدیم گفتند همه زخمی ها را به بیمارستان کرمانشاه منتقل کرده اند . به سمت کرمانشاه به راه افتادیم وقتی که از شهرهای کرند و اسلام آباد غرب عبور می کردیم ، تمام مردم اعم از زن و مرد ، پیر و جوان به مسیر حرکت مجروحین و آمبولانس ها آمده بودند و زنان به رسم کردی شین و واویلا می کردند ، به شهر کرمانشاه رسیدیم در میدان ورودی شهر (تاجگذاری سابق) پلیس تمامی خیابان های منتهی به بیمارستان 520 ارتش را بسته بود و فقط به آمبولانس ها اجازه عبور می داد .
پلیس مرتبا از مردم می خواست تا مسیر حرکت آمبولانس ها را باز کنند و من با مشاهده  این صحنه ها بی اختیار گریه می کردم . به بیمارستان 520 ارتش رسیدیم. تعداد زیادی از مردم برای پیگیری حال رزمندگان خود که در پادگان ابوذرمورد حمله هوایی دشمن قرار گرفته بودند ، در درب بیمارستان تجمع کرده بودند . من و جناب امیری بعد از معاینه و دریافت سرم ترخیص شدیم و دکتر احتمال داد که بر اثر موج انفحار دچار موج گرفتگی و شوک شده ام . بیمارستان 520 مملو از مجروحین بود و فقط به زخمی های بدحال رسیدگی،و بقیه را سرپایی مداوا و مرخص می کردند . بعد از ترخیص شدن از بیمارستان به منزل مراجعت رفتم فکر می کردم دوباره متولد شده ام ، بعد از چند روزی استراحت در منزل به پادگان ابوذر مراجعت کردم ولی پادگان کاملا تخلیه شده بود . پس از پرس و جو به من گفتند که یگان ما به دشت دیره و به ستاد توپخانه لشکر ملحق شده است،من نیز به آنجا رفتم و چون سابقه خدمت من در این یگان به چند روز بیشتر نمی رسید ، مرا نمی شناختند و مورد مواخذه قرار دادند . تا اینکه جناب امیری ، دوست و همکارم قضیه را تعریف کرد و مشغول ادامه خدمت شدم .
در مورد آن روز هر چه بگویم حق مطلب را ادا نکرده ام، فقط می توانم بگویم که  روزی رزمندگانی جان بر کف در قالب ارتش ، سپاه ، بسیج و نیروهای مردمی ، چه زحماتی را کشیده اند و چه خون دل هایی خورده اند که علیرغم کمبود سلاح و تجهیزات و مهمات و با داشتن اعتقاد و کمک از امدادهای الهی ، از وجب به وجب خاک ایران اسلامی دفاع کردند و هشت سال مردانه در مقابل دنیای کفر و استعمار جانانه ایستادند،  تا امروز کشور عزیزمان شاهد پیشرفت در تمامی زمینه های نظامی ، پزشکی ، هسته ای ، فضایی ، صنعتی و ... باشد.


منابع:
1.ستاد مرکزی راهیان نور کشور، یادمان پادگان ابوذر
2.سایت خبری تحلیلی بازی دراز، پادگان ابوذر زخمی کهنه از دفاع مقدس در دل سرپل زهاب.
3.وبسایت خبری سفر غرب، بمباران هوایی پادگان ابوذر، خاطرات سرهنگ توپخانه مراد محمدی
4.خبرگزاری دفاع مقدس، گلزار شهدای بمباران هوایی پادگان ابوذر.
5.شبکه اطلاع رسانی دانا، ناگفته های سرهنگ مرادی از فاجعه بمباران پادگان ابوذر.

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

چاپ
نظر شما
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :
نظرات کاربران