دوشنبه 11 فروردین 1399 |

برادران آفتاب

13:51:0    1398/12/16 به یاد شهیدان گورگیزیان

برادران آفتاب

برادران گورگیزیان از شهدای گرانقدر جامعه مسیحیان آسوری هستند که با پذیرش ماموریت پدرشان مبنی بر انتقال مهمات به جبهه های جنگ در دوران هشت سال دفاع مقدس، یکی از رشادت مندانه ترین خاطرات دوران جنگ را رقم زدند. این دو برادر در تاریخ 15 اسفند 1363 هنگام انتقال مهمات از تهران به بندر عباس دچار سانحه شدند و هر دوی آنها در یک روز به مقام شامخ شهادت نائل شدند.

به گزارش پایگاه خبری حیات ، این دو برادر شهید هر دو کارمند و متاهل بودند. برادر کوچکتر، چارلیز وقتی شهید شد، یک پسر دو ساله داشت. برادر بزرگتر، روبین هم که دیرتر ازدواج کرده بود، همسرش باردار بود  و فرزند خود را هم هرگز ندید. پدر آنها راننده تریلی بود. به او مأمویت داده بودند که بار مهماتی را به جبهه منتقل کند، وی چشمش را عمل کرده بود و به همین جهت، برادران تصمیم گرفتند که ماموریت پدر را تقبل کرده وخودشان بار مهمات را به مقصد برسانند.
در روز ۱۵ اسفند ۶۳  هر دو برادر سوار بر تریلی به سمت بندر عباس به راه افتادند اما در میان راه با بروز حادثه ای دلخراش به شهادت رسیدند.«وایولت گورگیزیان»، خواهر این دو شهید بزرگوار می گوید:« من به همراه پدر، مادر، دو خواهر و یک برادر دیگرم، در این سال‌ها داغ شهادت برادرهایمان را به دوش کشیدیم. بخاطر آوردن خاطرات شهادت برادرانم، خیلی سخت است. اکنون هم بچه‌های برادران شهیدم، بزرگ شده و جوان هستند که یکی از آن ها در استرالیا و دیگری در آمریکا ساکن است.»
روبن و چارلیزفرزندان بسیار خوبی برای خانواده بودند،متعهد، اهل خانواده، با ایمان، سخت کوش و شجاع. خواهر این شهدای بزرگوار در رابطه با شخصیت و منش انها می گوید»«روبن یک مقدار سنگین و آرام بود و زیاد حرف نمی‌زد. هر دو برادرم از بچگی در دبستان و دبیرستان و حتی دوران سربازی با هم بودند. سربازی آن‌ها دوران قبل از انقلاب بود، روبن یک سال زودتر به سربازی رفته بود و بعد هم چارلیز به سربازی رفت. آن ها مرتب با هم بودند و خانواده را خیلی دور هم جمع می‌کردند. آن زمان، خانه من آزادی و نزدیک فرودگاه مهرآباد بود و بچه‌هایم کوچک بودند و شوهرم معمولا بیرون از تهران بود. وقتی آژیر می‌کشیدند و وضعیت قرمز اعلام می‌کردند  چارلیز؛ خیلی شیطنت می‌کرد،هر از چند گاهی او به من زنگ می‌زد و می‌گفت والیت تو آنجا در سرزمین عجایب هستی، بچه‌ها را جمع کن و بیا این جا  که پیش خودمان باشید. بچه ها هم می آیند و اینجا دور هم جمع می شویم. من می گفتم که من با این سه تا بچه کجا بلند شوم و بیایم؛ می گفت سریع بیا که دور هم باشیم. این برادرم دوست داشت در هر فرصتی همه دور هم باشند و می‌گفت که همه باید با هم باشیم. وقتی  پدرم چشمش را عمل کرد، آن روزها همیشه آنجا بودیم.ما یک خانواده منسجم بودیم و آن‌ها مثل یک زنجیر خانواده را به هم پیوند داده بودند. محبتی که برادر کوچکترم به من داشت را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم. هر وقت می‌خواهم از برادرانم صحبت کنم، گریه می‌کنم. برادر از همه چیز برای آدم شیرین‌تر است. وقتی این دو برادر با هم به شهادت رسیدند، کلیسای ما قیامت شده بود. به هر حال این‌ها وظیفه‌ای که نسبت به مملکتشان داشتند را ادا کردند.»
وی درباره نحوه شهادت برادرانش چنین می گوید:« ۱۵ اسفند سال ۱۳۶۳ بود. من به همراه همسر و فرزندانم در خانه بودم که تلفن زنگ زد، گوشی را برداشتم، خواهرزاده‌ام، «امیل» از آن‌سوی خط فریاد می‌کشید. پرسیدم: «چه اتفاقی افتاده؟» صدای خواهرم را از آن طرف شنیدم که جیغ می‌زد: «روبن و چارلیس مرده‌اند.» خشکم زده بود و توان حرکت نداشتم. توصیف حال و روز من و خانواده‌ام در آن لحظات در قالب کلمات نمی‌گنجد.(گویا تسمه دو کانتینری که روی بار تریلی بوده، حوالی بندرعباس پاره شده و کانتینرها با اتاقک تریلی برخورد می‌کنند و متأسفانه، برادر بزرگترم در دم جان داده و برادر کوچکترم نیز قبل از رسیدن به بیمارستان، به شهادت می‌رسد. چند روز طول کشید تا پیکرهایشان را به تهران منتقل کنند و مراسم خاکسپاری‌شان را روز ۱۸ اسفند برگزار کردیم. جمعیت زیادی برای مراسم آمده بودند و آن دو عزیز را در آرامستان اسلام‌شهر به خاک سپردیم.»
این خواهر شهید در رابطه با اهمیت شهادت و احترام به معنا و مفهوم شهادت در جامعه مسیحی نیز می گوید:« ما هم دقیقاً کلمه «شهید» را در فرهنگ خود داریم و معتقدیم که شهدا جاودانه‌اند. شهادت با همین مفهوم رایج کنونی در ادبیات مسیحیان نیز وجود دارد. بزرگ‌ترین و بالاترین، واژه‌ای که برای توصیف ایثارگران می‌توان به کار گرفت، همین «شهادت» است. هر شهیدی در جایگاه خود، بزرگ و عظیم است. اکثر امامان و قدیسان شهید شده‌اند و جایگاه شهدا نیز در جوار ایشان است هرچند در جامعه به ما [مسیحیان و پیروان دیگر ادیان الهی] عنوان «اقلیت» اطلاق می‌شود، اما خود ِ ما در درجه اول، خویشتن را «ایرانی» می‌دانیم و در مرحله بعد، مسیحی. با این نگاه، پیروان اقلیت‌های دینی هم برای دفاع از آب و خاک خود به جنگ رفته‌اند. حس تعلق خاطر به ایران در میان تمامی اقلیت‌ها مشترک است، چون ایران برای ما خیلی مهم است و دوست نداریم یک وجب از خاک کشور خود را به بیگانگان بدهیم. مسلماً اگر –خدای‌ناکرده- باز هم تجاوزی به این سرزمین شود، پسر، برادر، پدر و همه اطرافیان من، با آغوش باز برای دفاع، داوطلب خواهند شد. به جرئت می‌گویم، من به عنوان یک اقلیت مسیحی در این مملکت با حاکمیت نظام جمهوری اسلامی، کاملاً آزاد هستم؛ تمام مراسم دینی و آئینی و آداب و رسوم خود را با آزادی کامل انجام می‌دهم و خاک همین وطن، مرا زنده نگاه داشته‌است. اگر شهدایی مثل برادران من نبودند، نمی‌دانم امروز کجا بودم و چه می‌کردم.»

منابع:
1.دفاع پرس(خبرگزاری دفاع مقدس)، روایت شهادت دو برادر مسیحی در کنار هم.
2.خبرگزاری فارس،نقش آفرینی هم وطنان مسیحی در دفاع مقدس،.
3.ایسکانیوز، نقش اقلیت های دینی در جنگ تحمیلی، خانواده های ارامنه.
4.خبرگزاری ایسنا،نحوه شهادت همزمان دو جوان آشوری.

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

چاپ
نظرات کاربران
نظر شما
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران :
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :