یکشنبه 17 آذر 1398 |

من مادرم، وارث پسر رشید خویش....

15:5:0    1398/06/31

من مادرم، وارث پسر رشید خویش....

حیات: غلامرضا بنی اسدی

روزگارِ غریبی است جنگ و حوادثی که در آن حدیث می شود هم شکوهی خاص دارد. یکی اش همین که قریب به 200 هزار پدر و همین تعداد مادر، به مقام وراثت رسیدند برای پسران خویش حال آن که پدر و مادرها همیشه دوست دارند، فرزندان برای شان میراث دارانی اهل و صالح باشند. در تصور خویش هم به دنبال این نیستند که روزی خود به میراث داری از فرزندان خود، آستین همت بالا زنند اما زندگی وقتی با جهاد و عقیده گره بخورد به مفهوم بلندی چون "شهادت" ارتقا می یابد که گاه پدران و مادران را هم به میراث داری فرزند می رساند. مثل پدری که در محله طلاب مشهد، چشم و چراغ محله است. مثل مادری که در طرقبه و شاندیز، میراث بان پسر شهید خود است و مثل مادری که در روستایی دور در حوالی قاین، این نقش را به بهترین نحو، اجرا می کند. برای من جالب بود ماجرا، برای شما هم جالب است و شاید برای خیلی ها هم تغییر دهنده نگاه باشد؛ پدر شهید، برای حقوق شهید یک طرح زیبا دارد. همه آن را برای پرداخت قبض های مهر اخطار خورده مردم نیازمند، اختصاص می دهد. حالا هم با پیامکی شدن قبض ها، همان راه را می رود. او  از حقوق خود هم در همراهی با پسر شهیدش، به نیازمندان ابرومند، کمک و رفاقت را چنین با شهیدش تمام می کند. قصه مادر شهید تخریب چی روستای قاین هم این گونه است که او همه حقوق شهید را برای تهیه جهیزیه برای دختران دم بخت روستا گذاشته است بی آن که اجازه دهد از او اسمی به میان آید. حتی به راوی مستند سازِ کنگره شهدای خراسان جنوبی، که برای تهیه گزارش به خانه اش رفته بود هم اجازه نداد نامی بیاورد از او. حرمت نان و نمک را هم به میان آورد تا محرمانه بماند نامش، اما بگذارید نام روستایش را بگویم که به وجودِ چندین شهید، آباد است؛ وُرِزگ! قصه مادر طرقبه و شاندیزی هم از همین جنس است با این فرق که او اموال خود را میان فرزندانش قسمت کرده است و از این میان، 5 درخت گردو هم شده است سهم شهید که مادر سال هاست، محصول آن را میان مردم، توزیع می کند و دوست مستند ساز ما را هم از این درخت های پر برکت، سهمی، روزی شده است. 
باری، از این مادران و پدران، کم نیستند اما کم گفته شده است از آن ها، خیلی کم. چنان که تا نام خانواده شهید به میان می آید، برخی ها، وعده های کاغذی مسئولان را محقق شده صد درصدی می پندارند و طلب نداشته خود را هم به حساب بدهکاری آنان منظور می کنند با کلماتی که از بمب های شیمیایی هم بیشتر گلو را خراش می دهد و چشم ها را می سوزاند. حال آن که هزار وعده خوبان، یکی هم به وفا نمی انجامد و از بسیار وعده ها جز اندکی محقق نمی شود. اما زخم می زنند، اما نمک می پاشند. کاش بدانیم نمک پاشیدن به زخم های ناسور، نه فقط دور از انصاف که نهایت ناجوانمردی است.
ناجوانمردی است که جوانمرد ترین مردمان این دیار را به تیر و طعنه بگیری با این که آنان با جان عزیزان خود سپر ساختند تا از تیر و ترکش صدامیان در امان بمانی و به سلامت بگذرانی روزهایی را که طعم مرگ داشت. حالا که صدای تفنگ ها و توپ ها خوابیده است آیا سزاست، صدا به طعنه بلند کنی؟ خودت و وجدانت. قاضی هم خودت باش که با خانواده شهدا چه رفتاری داری...

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

چاپ
نظرات کاربران
نظر شما
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران :
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :