یکشنبه 24 شهریور 1398 |

این عکس را بخوانید لطفا!

1398/06/05

این عکس را بخوانید لطفا!

حیات: محمد رضا شهیدی خراسانی

بیش از یک کتاب، حرف دارند برخی عکس ها، که چون در چشم، قاب می شوند، راه می زنند به قلب و انقلاب می کنند در دل و شخصیت آدم هایی که چشمی برای دیدن و دلی برای سپردن دارند.
بیش از یک کتاب حرف دارند برخی عکس ها منتها برای خوانش ان، باید سواد داشت و به سودای عشق هم دل معطر کرد آن وقت خواهیم دید که همان یک عکس می تواند حجتی برای اصلاح مسیر ما شود و ما را دست گیرد و برکشد به قله قافی که هیچ سیمرغی را هم بدان اوج، راه نباشد.
به همین عکس، توجه فرمایید لطفا! این درست که عکس، تنظیم شده است اما در همین تنظیم و قاب بندی است که پیام تولید می شود. حرف به حرف پیام هم به دل راه باز می کند و آدمی را به تامل وامی دارد. دوباره نگاه کنید لطفا! شهدا- انگار- به دنبال ما آمده اند. اصلا خداوند آنان را – که برایش عزیز هستند- به دنبال ما فرستاده است تا دست ما را بگیرند! برای همین است که دستِ شان ، از آن بالا به سوی ما دراز شده است. می خواهند دست ما را بگیرند و بالا بکشندمان که در این پایین گیر افتاده ایم و به قول فرید که از حنجره صادق آهنگران برمی خیزد؛ "غریب و زخمی و بی دست و پا" افتاده ایم ولی رفیقان فابریک و اخر مردانگی، می خواهند ما را به صعود میهمان کنند. آنان با شوق و با همه وجود آمده اند به دنبال ما، اما ما هم باید کاری بکنیم. باید برخیزیم، باید قدمی برداریم. حتی باید قد بلند  کنیم. باید منیت هامان را سنگ کنیم و زیر پا بگذاریم تا دست ما به دست شان برسد. آن وقت ما را خواهند برد. آنان پیغام آوران خدایند. همان خدای رحمان و رحیم و ودودی که انگار خطاب به همه ما می خواند؛  شروع کن، یک قدم با تو / تمام گام های مانده اش با من....
باید شروع کنیم. لحظه ای تردید هم ما را با فاصله های دور و دیر مواجه می کند. باید بت تردید را ابراهیم وار بشکنیم و به صراط شهدا برگردیم. همان راه روشنی که تاریکی ها را در می نوردد تا انسان به حقیقت نور برسد. برسد و در پرتو آن جان خویش را از نور چنان آکنده کند که تابش آن، چراغ راه دیگران شود. همان طور که شهدا خود چنین شدند. آنان را اگر به واژه های مدح، می ستاییم، به تملق نیست بلکه شرح حقیقت است که واقعیت هایش را هم در دفاع مقدس، به خوبی تجربه کرده ایم. در آن عصر طلایی، همه جا سخن از داد بود و البته دهش نیز هم. کسی خود را نمی دید. چشم ها در تماشای دیگران، جان را به سربازی می خواندند و ایثار را معنایی نو می شدند. لقمه ها را کوچک و با فاصله برمی داشتند از سفره تا دیگران را بهره ای بیشتر باشد. اهل اخلاص بودند و خلوص شان چنان گسترده شده بود که شیطان هم به خود جرات اختلاس نمی داد و رانت و ویژه خواری در فرهنگ لغت آن عصر، خلق نشده بود و خلایق نگاه به حضرت خالق داشتند و این همه از برکت شهادت بود.
باری، شهیدان، برکت و برکت افزا بودند و انگار آمده اند تا دوباره دست ما را بگیرند و کاری بکنند.....


فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

نظرات کاربران
نظر شما
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران :
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :