پنجشنبه 27 تیر 1398 |

ما را به شهادت، سعادت جاودان بخش!

1398/04/18 در تکریم دهه کرامت، در محضرِ حضرتِ رضا(ع)؛

ما را به شهادت، سعادت جاودان بخش!

حیات:غلامرضا بنی اسدی

سر بلند می کنم در آستان شما، آقا که آسمان در آن سر خم می کند. به سلام می آیم محضر تان را که راز سلام و سلامتی خلقید. اما زبان را توانی گفت نیست و واژه ها را سر برخاستن. قالب تهی کرده اند انگار حروفی که پیش از این سماع می کردند در حضرتِ تان به زیارت نامه خوانی اما در آستان شما که نباید همه گفتنی ها را لباس حروف پوشید و زبان را خواندنی ها واداشت. شما رازهای نانوشته را می خوانید و شعر های ناسروده را می شنوید. می دانم که دردم را از چشمان زمستانی شده ام خواهید خواند. اصلا مگر اشک کم از کلمه است برای گفتن؟ این درست که شما همه زبان ها را می دانید اما کلمه در جهان متفاوت است و نیاز به مترجم دارد اما اشک را بی ترجمه- همه می فهمند و من امروز چشم را زبان می کنم تا باز بخواند شرح زخمی که بر دل نشسته است. یادم هست در پاییز سال 1366، که به حضور شما آمدم برای گرفتنِ "اذنِ میدان"، تکیه ام به شانه های مردی بود که دوست داشتم "ابوجهاد" اش بخوانم از بس که "مردِ میدان" بود و برای شهادت در "معرکه" بی تابی می کرد. آن روز هم زبان فرصتِ گفت، نیافت و حروف، به کناری رفتند و باز چشم بود و اشک که شرح حال می گفتند و "رخصتِ میدان" می خواستند برای رفتن به آوردگاه عاشورایی که 14 قرن بعد باز به نام حسین(ع) بر پا شده بود. شما اشک ها را شنیدید و شاید "اهلا من العسل" را هم از نگاه "ابوجهاد" شنیدید که رخصت دادید که من هم در رکاب او باشم. آن روز رفتن اگر نه به شهادت، با جانبازی مکرر، ختم به سعادت شد و بار های دیگر نیز هم اما انگار خدا می خواست ابوجهاد قصه ما را که در شناسنامه به نام "محمود رضا جمع آور" می شناختیم را برای یک "شهادتِ مستمر" برگزیند تا چراغ راه باشد برای ما که گاه راه را گم می کردیم. چنین هم شد و او ماند و هر روز شهید شد، آثار شیمیایی، به سرطان تبدیل شد تا پنجه در حنجره ای کشد که شکوه ماذنه داشت. اما چه باک که برای اذان گفتن هم نیازی نیست به ادای کلمات در ساحت شما که نا گفته ها را می دانید. حنجره اش را برداشتند اما او باز پنجره ای به آسمان گشود که نماز خواندنِ بی صدا را بیشتر عزیز می داشت. حروف نمانده بودند تا از "مخرج" ادا شوند یا نه، عشق، خرجِ او را صمیمانه جدا کرده بود از لذت نماز که در نگاهش تراوا می شد چنان که زیارتنامه خوانی هایش در آستان شما هم چنین آسمانی می شد. ببخشید آقای من، از فعل ماضی استفاده می کنم اما ماضی هم در حضور شما مستقبل می شود وقتی قرار است به استقبال از شهیدی برود که اذن جهاد را از حضرتِ تان گرفته است. جمع آور را می گویم، ابوجهاد قصه ما را که بارها از شما رخصتِ میدان گرفت و باز امروز او را برشانه آورده ایم تا آخرین اذن را بگیرد برای رفتن به آسمانی که انتظارش را می کشد. اشک ها که حروف را کنار زده اند، در بدرقه اوست که چنین شرحِ حال می کنند در محضر شما. این بار او را افقی آورده ایم اما باور داریم مثل همه شهدا، "قائم بالذات" است حتی وقتی در تابوت می خوابد در سفرِ طوافِ حرمِ شما. اصلا همین هایند که در فردای ظهور، به یاری پورِ رشیدِ تان، حضرتِ قائم، -که خدا فرجش را نزدیک و زیارتش را روزی فرماید- پای از قاب عکس ها بیرون خواهند گذاشت. آقای من! اشک ها، دستِ مرا گرفته و در بازگشت از تشییع "محمود" به حضورتان آورده اند تا شرحِ حال کنیم تا احوال به شود و به قرار آید دل بر همان عهدی که با ابوجهاد داشتیم که ما را شفاعت کند، بعد از این که بر صراط عشق استوار ماندیم. ما عهد تازه کردیم در حضورِ شما. اشک ها، کلمات همان عهد نامه هستند که به بسم الله آغاز شده است و هیچ موریانه ای هیچ یک از حروف آن را نتواند خورد که این پیمانِ عشق است درحریم سلطان عشق، علیه السلام. آقای من! رفیق دل و دلیل راه رفت، ما را هم برای رفتن در این صراط مستقیم، به عنایتی جاودانه فرما....

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

نظرات کاربران
نظر شما
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران :
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :