چهارشنبه 27 شهریور 1398 |

از گذر بنایی تا معبر شهادت

1398/02/28 یادداشت؛

از گذر بنایی تا معبر شهادت

حیات: حسن بود یا حسین؟ فرقی نمی کند. آقای فرمانده از شهیدی می گفت که"یک نگاه" مسیر زندگی اش را تغییر داد.

 

محمد رضا شهیدی خراسانی

حیات: این سخن مرا یاد جمله کلیدی "عشق در یک نگاه" انداخت که در باره عشق های مجازی و زمینی، فراوان به کار می رود که فلانی در یک نگاه، نه یک دل که صد دل عاشق شد. یک نگاه کرد و دل از دست بداد. در باره عشق های مجازی تا کار به این جا می رسید، سری تکان می دادند عاقلان که راست گفت بابا طاهر ؛

زدست و دیده و دل، هر دو فریاد

که هرچه دیده بیند، دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش زفولاد

زنم بر دیده تا دل گردد آزاد...

راست هم می گویند. وقتی دل از پی دیده می رود و به آن ماجراها کشیده می شود باید هم چنین گفت و پی خنجر گشت برای آزاد سازی دل اما همیشه این طور نیست. گاهی یک دیده، یک نگاه، یک لحظه تماشا، معجزه می کند که اعجاز های فراوانی در پی می آورد. مثل همین شهید لکزایی که آقای فرمانده حکایتش را در جمعی چند نفره بیان می کرد به این کلام که؛ شهید، کارگر بود. کارگر سر گذر. سر همین گذر هم بود که چشمش افتاد به کاروان اعزامی به جبهه. دید رعنا قامتان این دیار را که گام ها را با یقین به سوی جبهه برمی داشتند. دید پرچم هایی که سر دوش شان، نسیم را نوازش می کرد. دید و یک لحظه با خودش گفت در این هندسه غیرت جای من کجاست؟ سهم من از این عظمت چیست؟  این علامت سوال ها، بسان چراغ های روشن او را به ستاد ثبت نام برای جبهه رساند و نامش در شمار همان هایی قرار گرفت که با یقین به سوی جبهه می رفتند برای دفاع از این ملک خدایی. او رفت و بعد از خود نیز تکلیف رفتن و برداشتن اسلحه را بر دوش پسرش گذاشت. پسر هم رسم فرزندی را چنان به جا آورد که نامش با نام پدر معنای بشکوه مجاهده گرفت.

آن نگاه، سرانجام به شهادت ختم شد اما نگاه های ما کدام راه را به روی مان باز خواهد کرد؟ این درست که دیگر کاروانی راهی جبهه نمی شود. اصلا 30 سال است که پرچم ها راحت باش گرفته اند اما امروز خالی از تکلیف نیست که هر زمان را عاشورایی و هر زمین را کربلایی است که وظیفه  انسان را تعریف می کند. آیا در گذر روزگار، گُم خواهیم شد؟ آیا بی توجه به شهدایی که مانده اند، روزگار و مصائب و ابتلائاتش، ما را با خود خواهد برد؟ آیا دور خواهیم شد از راهی که ما را به مقصد می رساند؟ آیا باز به جایی خواهیم رسید که برای دیده، "حدِ خنجر" بنویسیم؟

 می ترسم اما دعا می کنم در همین امروز هم خداوند نگاهی چون آن شهید عارف روزی مان کند. نگاهی که دل مان را ببرد و به راهی برساند که شهدا، برای ما فتح کردند. راهی که ما را به خدا برساند. راهی که  به اندازه رسیدن همگان به افق های روشن فردا جا داشته باشد. آقای فرمانده، در لابه لای کلماتش از دست های پینه بسته مرد می گفت و از حلال اندیشی که به حلال سفره گی می انجامید و در نهایت، شهید را به چنان حرمتی رساند که شکستنش بر همه حرام است و رعایتش بر همه واجب. خدا کند به دعای شهدا، ما را نیز نگاهی چنان و تقدیری چنین روزی شود. ان شاالله.

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

نظرات کاربران
نظر شما
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران :
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :