پنجشنبه 27 دی 1397 |

روزهایِ آتشبار شلمچه

1397/10/20 یادداشت؛

روزهایِ آتشبار شلمچه

حیات: باید در خط مقدم، زیر آتشِ پر حجم دشمن گرفتار شده باشی تا قدرِ توپخانه خودی را بدانی و دریابی کارایی این واحد را.

غلامرضا بنی اسدی

حیات: من این تجربه را دارم. وقتی در همین کربلای پنج با اجرای پرحجم آتش، در شلمچه، دشمن را می کوبیدیم و بستر را برای پیشروی نیروهای خط شکن و پیاده آماده می کردیم، دلم با تکاورانی بود که تفنگ به دست به دشمن هجوم می بردند.

فکر می کردم "اصلِ جنگ و جبهه" همان است و ما در "آتشبار" از این "اصل" دور افتاده ایم. خدا، خدا می کردم که برای ماموریت بعد، ما را به یگان های پیاده بفرستند تا در خط مقدم، به رزم با دشمن بپردازیم و در این " اصل" به اصول جهاد برسیم. چنین هم شد.

ماموریت بعدی، به گردان خط شکن رفتم و گاهِ عملیات هم رسید. خط را هم شکستیم و دشمن را زدیم اما موقعی که دشمن برای پاتک، اقدام کرد و با توپ، زمین زیر پای مان را وجب به وجب، شخم می زد، مثل عطش زده ها، می خواستیم از ما هم پشتیبانی آتش بشود. دوست داشتیم، توپخانه ما هم جواب توپ و کاتیوشای آنان را بدهد اما خبری نبود. دشمن می کوبید و می کوبید و پیاده ها در پناه آتش پیش می آمدند و پیش تر هم، تا این که در نزدیکی های سحر، آتشبار های ما هم به کار افتاد و هر چه آنان زده بودند را محکم تر جواب داد تا جایی که پیاده های دشمن- که تکاور هم بودند- تار و مار شدند و صبح که چند اسیر گرفتیم، گفتند: آتش توپخانه شما، ما را در هم شکست. همین باعث شد که نتوانیم به شما برسیم. این را که شنیدم، یاد روزها و شب های توپخانه افتادم که به هم دوخته می شد وقت عملیات تا رزمندگان پیاده، بتوانند به هدف برسند. یاد آن تصورات افتادم و دلم برای توپ ها تنگ شد. دوست داشتم بروم و ببوسم توپ ها و گلوله هایی که چنین گره گشایند.

یاد کربلای 5 افتادم و ایامی که شب را از روز باز نمی شناختیم. می کوبیدیم و می کوبیدیم. یاد بچه های دیدبان که گرا می دادند و صدای شان از بی سیم شنیده می شد؛ ده به راست، 8 اضافه کن... الله اکبر و پاسخش را می دادیم: خمینی رهبر و شلیک می کردیم. صدایش بلند می شد: آفرین... همینه.... همین گرا را بگیرید و بکوبید، آتش به اختیار.... این را که می گفت، می فهمیدیم به هدف زده ایم و هدف هم آن قدر بزرگ هست که لازم است گلوله های زیادی شلیک کنیم. پس می کوبیدیم دشمنی را که جمع شده بودند تا دست به پاتک بزنند. آنقدر می زدیم که دست از پا دراز تر برگردند.

گاه آن قدر می زدیم که لوله توپ از نفس می افتاد اما ما همچنان پای کار بودیم بی آنکه دیده شویم یا حتی هوس دیده شدن داشته باشیم. مهم این بود که خدایی که باید ببیند، دقیق می دید. همو بود که گلوله ها را به سمت هدف هدایت می کرد. ما باور داشتیم و به زبان بلند هم می گفتیم "و مارمیت اذ رمیت ولکن الله رمی" را. این عین ایمان ما بود که هم در دل نقش می بست. هم بر زبان جاری می شد و هم ارکان وجودی ما در اختیار تحقق آن بود. ما همه چیز را به خدا می سپردیم و هنوز هم با این نگاه می توانیم راه ها را باز کنیم. قرار نیست آتشبارها به صدا در آید اما صدای مردان آن جبهه همچنان بلند است که باید زندگی را با خدا تعریف کرد. این تعریف نه تنها ما را به عرفان می رساند که افق های روشن را فرادید ما قرار می دهد. ان شاالله

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

نظرات کاربران
نظر شما
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران :
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :