شنبه 23 آذر 1398 |

سریر درد و اریکه صبرند این جانبازان

09:9:0    1397/09/19 یادداشت؛

سریر درد و اریکه صبر

حیات: گردنم درد می کند. به زحمت می توانم سرم را تکان دهم. هر تکان، با آه و ناله ای همراه است که از دل برمی خیزد. حوصله کسی را ندارم.


غلامرضا بنی اسدی

حیات: گردنم درد می کند. به زحمت می توانم سرم را تکان دهم. هر تکان، با آه و ناله ای همراه است که از دل برمی خیزد. حوصله کسی را ندارم. حتی عزیزترین هایم هم اگر پرسشی به جا و قاعده هم داشته باشند، با بی حوصلگی و با صدایی دردمند پاسخ می دهم. آن هم با کمترین کلمات و کوتاه ترین جملات. اگر دوباره می پرسیدند از کوره در نمی رفتم که، منفجر می شدم و ترکش رفتار و گفتارم همه را در برمی گرفت حتی آن هایی که نه تنها چیزی نپرسیده بودند که با سکوت، مراعات حالم را هم داشتند.

گردنم درد می کند. درد می کند و مرا در منحنی فرسایش روحی قرار داده است. به خود فرو می روم و با یک احساس تکریم برمی خیزم. تکریم و تعظیم مردانی که نه یک روز و دو روز که سال هاست به دردی بدتر از این دچارند. گردن شان درد نمی کند بلکه قطع نخاع اند آن هم از گردن. عجیب این که نه تنها در خشم و خروش نیستند و به طلب از این و آن نمی پردازند بلکه دریای امن و آرامشند و دیگران می توانند در این دریا، جان سبک کنند.

به مردانی فکر می کنم که سال هاست، دستی تکان نداده اند. اصلا توان از این پهلو به آن پهلو شدن را ندارند اما این "نداشتن توان" ناتوانشان نکرده است بلکه به معنای صحیح کلمه، توانگر ترینند. من دیدمشان بر تختی که نام خواب دارد اما پُر است از بیداری. بر ویلچر های دراز، غنوده اند اما می توان ایستادن شان را به ذهن آورد و ایستادنِ تاریخ در برابر شان را دید. ایستادن شان هم چنان سرو وار و مستحکم است که می توان برای امروز و فردای تاریخ این دیار به شانه هاشان، تکیه زد. نه جا خالی می دهند و نه از "کوره" در می روند بلکه کوره ای در جان دارند که آنان را چنان "پُخته " است که می توانند "خامی" جهان را تدبیر کنند. دست و پا و بدن شان، به فرمان نیست اما آنان چنان بر نفسِ خویش امیرند که می توانند بر جهان، امیری کنند.

اسم نمی برم از این شهدای زنده که به تعداد نام ها محدود شود این سخن و این نگاه بلکه جای نام شان را خالی می گذارم تا هر کس با مطالعه یادشان، برای شان نامی و مصداقی بیابد. مصادیقی که در گوشه و کنار کشور فراوانند و من باور دارم که امنیت و سلامت گوشه و کنار این ملک به برکت نفس اینان است. نفس هایی که راه آسمان را به دعا باز می کند.

باری، گردنم درد می کند و این درد برای من آیتی است که مرا به فهم عظمت جانبازانی برساند که سال هاست بر "سریر درد" نشسته اند و بر" اریکه صبر و رضا" خدا را بندگی می کنند. حالا که دارم به عظمت آنان و کوچکی خود فکر می کنم، درد دارد از دستم خارج می شود. انگار آمده بود تا مرا بیدار کند. آمده بود تا پیغام دوست را برساند و برود. حالا اما به آفتاب های بر بستر طلوع کرده فکر می کنم که مطمئنم فرداها را روشن تر از امروز تدبیر خواهند کرد.....

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

چاپ
نظرات کاربران
نظر شما
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران :
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :