سه شنبه 29 آبان 1397 |

ما و حسرت بر دل مانده سفرِ اربعین

1397/08/06 یادداشت؛

ما و حسرت بر دل مانده سفرِ اربعین

حیات: ما با آرزو هامان زندگی می کنیم. برای تحققِ آن، برنامه می نویسیم، طرح در می اندازیم و گام در راهی می گذاریم که ما را به مقصدِ آرزو هامان برساند. در کنار این آرزو ها که گاه به آرمان ها هم ارتقا می یابد، حسرت هایی نیز هست که نفسِ مان را به آه، برمی آورد.

غلامرضا بنی اسدی

 ما با آرزو هامان زندگی می کنیم. برای تحققِ آن، برنامه می نویسیم، طرح در می اندازیم و گام در راهی می گذاریم که ما را به مقصدِ آرزو هامان برساند. در کنار این آرزو ها که گاه به آرمان ها هم ارتقا می یابد، حسرت هایی نیز هست که نفسِ مان را به آه، برمی آورد.

هر کدام از ما، هم آرزو داریم، هم آرمان و هم حسرت هایی بر دل که می توانم بگویم همین سه گانه است که می تواند ارزش واقعی ما را مشخص کند. من این حسرت ها را به مثابه همان " حرف های نگفته" می دانم که به قول جاودان یاد، دکتر علی شریعتی، ارزش آدم ها را مشخص می کند. نه این که آرزو ها و آرمان ها چنین نباشند اما آن ها به "حرف هایِ گفته" می مانند که بیان شده اند و در تجلی خویش، ارزش افزا شده اند اما حسرت ها، فقط بر دل مانده اند و شاید هرگز به کلمه تبدیل نشوند و به کلام در نیایند.

اما حضرت دوست که " درون را می نگرد و حال را" قطعا، ارزش گزاری می کند برای تک تکِ نفس هایی که به آه برآمدند. اویی که از زبان پیامبر خویش، پیغام را به همه نسل ها و عصر ها رسانده است که؛ " إنّما الأعمال بالنیّات "، خب، حسرت ها هم در همین شمار نیت هاست که گاه فرصت ظهور می یابد و گاه نیز هرگز به منصه ظهور نرسیده است.

یادم هست وقتی در این باره با عزیزی اهل قلم، همسخن بودیم، می گفت: من هم مثل همه شما از حسرت ها، سهمی دارم. وقتی خواستیم از آن میان به مهم ترین ها اشاره کند، گفت: یکی از بزرگ ترین حسرت های کودکی و نوجوانی ام در واپسین سال های نوجوانی، به آرزویی به عمل رسیده، تبدیل شد که همان سعادت همنفسی با بندگان خوب خدا در جبهه ها بود. دومی هم وقتی برجانم نشست که برای مراسم وداع با دلاوری از شهدای مدافع حرم برخاستم. جانم پر شد از این حسرت وقتی عظمتِ شهید جهانی را دیدم. وقتی مسجد المنتظر، پر شد از آوایی که "حضرتِ منتظُر(عج)" را می خواندند. وقتی پیکرِ پاک شهید، چشم ها را فرمانِ باران می داد. دوست داشتم، من در آن تابوتِ به پرچم سه رنگ جمهوری اسلامی، 22 بار الله اکبر می خواندم. الله اکبری که به "خط بنایی" بنای رفیع عزت و استقلال را تحکیم می بخشد. او می گفت سومین حسرتی که بر دل مانده و چون دومی هنوز به آرزویی تحقق یافته، بدل نشده است، "سفر اربعین" است. سفری که هر قدمِ آن می تواند، به توسعه معرفتی و افزایش ضریبِ اقتدار دینی بیانجامد. خب، سفری چنین، حتی اگر در اندازه سیاهی لشکر هم باشد، باز ارجمندی بزرگی می آفریند. به هر حال، سیاهی لشکر هم در جای خود به عظمتِ لشکر می افزاید و می توان آن را حتی در ذیلِ آیه شریفه "وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَمِنْ رِبَاطِ الْخَیْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَعَدُوَّکُمْ..." دانست که در دل دشمنانِ خدا، هول و هراس می اندازد. او می گفت: تا کنون این سعادت روزی ام نشده است اما امید وارم به برکت دعای شهدا، هر دو هم نصیب شود. چقدر حسرت زدا خواهد بود اگر هر دو در یک واقعه اتفاق افتد و حدیث حیاتِ ما را هم جاودانگی و تازگیِ مدام بخشد...

صحبت ما با آن دوست، گسترده دامن بود اما در این مختصر به همین بسنده می کنیم که حسرتِ جاماندن از کاروان را با فرستادن دل به همراهی کاروانیان، سبک کنیم با دعا و تلاش عملی در راهبردِ " یَا لَیْتَنِی کُنْتُ مَعَکُمْ فَأَفُوزَ فَوْزا عَظِیماً" که رسیدن به فوزِ عظیم، عمل و اخلاص در عمل می خواهد. این گونه است که حسرت ها هم به سرمایه ای عظیم تبدیل می شود و ارزش انسان را مظاعف می کند، ان شاالله

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :