دوشنبه 30 مهر 1397 |

ما جز زیبایی در دفاع مقدس ندیدیم

1397/07/09 یادداشت؛

ما جز زیبایی در دفاع مقدس ندیدیم

هیئت و هیبت دختر نوجوان در آن جلیقه خبرنگاری، دل نشین تر است. گوشی همراهش را جلو می آورد و می گوید: لطفا از خاطرات تلخ و شیرین جنگ بگوئید.

ما جز زیبایی در دفاع مقدس ندیدیم

غلامرضا بنی اسدی

هیئت و هیبت دختر نوجوان در آن جلیقه خبرنگاری، دل نشین تر است. گوشی همراهش را جلو می آورد و می گوید: لطفا از خاطرات تلخ و شیرین جنگ بگوئید. او از بچه های یک خبرگزاری است وبرای پوشش مراسم بزرگداشت ایثارگران ناحیه 5 آموزش و پرورش مشهد آمده است و ان شاالله از خبرنگاران آینده این دیارخواهد بود. او منتظر شنیدن است و من در تکاپوی گفتن. اما سوالش سهل است و ممتنع. آسان و سخت. نگاهش می کنم و می گویم ما در جنگ ، نه... نه، در دفاع مقدس، هیچ تلخیی نداشتیم. هرچه بود و هست و خواهد ماند. شیرینی است از جنس احلا من العسل. تلخی مال جنگ است اما ما که اهل جنگ نبودیم و نیستیم و ان شاالله نخواهیم بود پس به تلخی هم کام نخواهیم آلود. در دفاع مقدس هم همه چیز از جنس "ما رایت الا جمیلا" بود. تعجب می کند و می گوید: یاران تان که شهید شدند و مجروح، بمباران ها و حتی شیمیایی ... باز هم زیبا بود؟ می گویم زیبا تر از زیبایی. آن وقت نگاه استادم، مرحوم آیت الله صفائی حائری را وام می گیرم که بعد از شهادت پسرش، محمد، در پاسخ تعجب مردمان و تسلیت گویان، از فرح و بهجت اش، گفت: مگر من برای محمد چه آرزویی داشتم و چه می توانستم برای تحقق آن آرزو انجام دهم؟ خب، درس می خواند. داماد می شد. برایش جشن می گرفتم. اگر هم می شد برایش خانه ای تهیه می کردم و همین. حالا خدا بهترین بهترین هایش را برای محمدم آماده کرده است، نباید خوشحال باشم؟ او را به اوج رسانده و برای خود انتخاب کرده. بهترین های بهشت را برای همیشه در اختیارش قرار داده و مهربانی هایی که یک از هزارش از من ساخته نیست را در حق او انجام داده، من باید ناراحت باشم؟ زیبا و دقیق می فرمود استاد. این روزی هر شهید است که در بهشت خدا به بهترین ها برسد و یاران شهید ما هم به چنین شانی رسیدند و این کجایش تلخ است که بگوئیم. برایش البته توضیح دادم ماجرا را و شرح کردم این نگاه را که درس گرفته از حضرت زینب است، سلام الله علیها، این درس هم همه زندگی ما را در محوری قرار می دهد که جز زیبایی نمی بینیم. او را به تماشای مردی می برم که باور دارم از صاحب نفسان و اولیای خداست. مردی که صدایش، شهید شده است و زخم عشق، فراوان در بدن دارد؛ حاج محمود رضا جمع آور که چشمانش، رونق افزای محفل است و لبخندش، ترجمان رضا بقضائک است. به خبرنگار جوان می گویم: فعلا فقط عکس بگیر. او عکس می گیرد و شوق صحبت دارد که می گویم باید صبر کند. شکیبا می شود تا بعد از صحبت مدیر ناحیه که خود شهید زنده و سند افتخار دفاع مقدس است و سردار باقر زاده که دو چشمش را به بهشت فرستاده است، نوبت محمود برسد تا بعد از معرفی فرمانده اش، جانباز نعمتی، همه حرف را بر وایت برد بنویسد که ؛ ما هرچه داریم از عاشورا داریم. مستقیم... به دختر خبرنگار نگاه می کنم و این یعنی پاسخت را گرفتی؟ عاشورا و ما رایت الا جمیلا. ما در دفاع مقدس خاطره تلخ نداشتیم. هرچه بود زیبایی بود و هرچه هست هم زیبایی است.

فایل های ضمیمه :

تمپلیت لیست فایل پیدا نشد