جمعه 15 اسفند 1399 |

خانوادۀ همسرم تمام هست و نیست خودشان را دادند

11:26:0    1399/12/03 سهم یک خانواده از فرهنگ ایثار و شهادت:

خانوادۀ همسرم تمام هست و نیست خودشان را دادند

حیات- «محمد شفیعی‌یار» جانباز و رزمنده در دوران دفاع مقدس از تلاش‌های خود و خانوادۀ همسرش؛ شهیدان میرسجادیان برای حفظ انقلاب می‌گوید.

او در عملیات کربلای 5 مجروح و شیمیایی شده است و از خانوادۀ همسرش چهار فرزند، شهید شده‌اند و پدر خانواده نیز به شهادت رسیده است؛ او اگرچه انتقادهایی نسبت به عملکرد و سیاست‌های دولت دارد اما خودش را همچنان دلبستۀ انقلاب می‌داند. در ادامه متن گفت‌وگوی حیات طیبه با این جانباز و رزمنده را می‌خوانید: 

کمی از خودتان و از زمان جنگ بگویید.

بنده محمد شفیعی‌یار هستم. مصادف با انقلاب اسلامی در سال 57 جوان 17 ساله‌ای بودم و مانند بقیۀ مردم ایران در راهپیمایی‌ها حضور داشتم. همان زمانی که امام دستور تشکیل بسیج را داد ما هم در آن دوره وارد بسیج شدیم. مسئولیت حراست و نگهبانی را بر عهده داشتیم. بعد از آن هم با شروع جنگ، در سال 60 برای «عملیات فتح‌المبین» به جبهه رفتیم. در سال 61 هم به عضویت سپاه درآمدم. دو سال در منطقه حضور داشتم و در عملیات‌های مختلفی مانند والفجر مقدماتی، خیبر و عملیات رمضان هم شرکت کردم. در عملیات والفجر 4 در سلیمانیه عراق هم حضور داشتم. در عملیات کربلای 5 هم قسمت شد از ناحیه دست چپ، گردن و پا مجروح شوم و تا حدی هم شیمیایی شدم.

از اینکه از جان خودتان گذشتید، پشیمان نیستید؟

ما با همۀ شرایطی که وجود دارد همچنان پا در رکاب هستیم و در حال حاضر هم با گروه‌های جهادی به مناطق کم‌بضاعت یا زلزله‌زده می‌رویم؛ حتی در جنگ سوریه و عراق مسئولیت یکی از گردان‌های فاتحان سوریه را بر عهده داشتم. از سال 94 نیز آموزش و پشتیبانی نیروها را انجام دادم.

چه خاطرات ویژه‌ای از دوران جنگ دارید؟

در والفجر 4 ما به «کانی مانگا» در سلیمانیۀ عراق رفتیم، در آنجا محاصره شدیم و هر 80 نفرمان طی 24 ساعت در آن‌جا مقاومت کردند؛ اما اکثر کسانی که در آن عملیات حضور داشتند، همه شهید یا مجروح شدند و در شیار پناه گرفتیم اما از حدود 80 نفر حدود 70 نفر بر اثر خونریزی به شهادت رسیدند و نزدیک به 10 نفر بعد از دو روز نجات پیدا کردند. بعد از دو روز مسیری را پیاده آمدیم و نیروهای خودی به کمک ما آمدند. در مرحلۀ دوم عملیات خیبر هم با گردان حمزه سیدالشهدا(ع) تا جادۀ بصره-بغداد پیش رفتیم. صبح زود درگیری بود و حتی نماز را در حرکت خواندیم. باز هم مجروح شدیم و دو برادر در این عملیات بودند که به یکی از آن‌ها کالیبر دوشکا برخورد کرد و در دم به شهادت رسید. ما هم اسیر شدیم و حدود 48 ساعت طول کشید تا اینکه ما را به عقبه دشمن بردند اما هواپیماهای ما آمدند و عقبه دشمن را بمباران کردند و این بمباران سبب شد که اوضاع آن‌ها بهم بریزد و ما هم توانستیم فرار کنیم. بعد از یکی دو روز به منطقۀ طلاییه رسیدیم.

چرا بعد از جنگ و این سختی‌ها در جنگ‌های عراق و سوریه حضور داشتید؟ چه چیزی باعث شد این باور تقویت شود؟

این تفکر را امام خمینی(ره) به جوانان داد؛ این تفکری که در ذهن همۀ ما ایجاد شد به این خاطر بود که مملکت، اسلام و قرآن خدشه دار نشود و باید پای آن‌ها ماند. ما هم قطره‌ای از این دریا بودیم و جنگ با اتحاد پیش رفت؛ اما در حال حاضر نمی‌توانیم بگوییم «جنگ سوریه»، از این زاویه نگاه نمی‌کنیم؛ چون معتقد هستم این جنگ اگرچه در سرزمین ما نیست اما جنگ با ما است؛ منتهی این بندگان خدا به خاطر ما در خط مقدم هستند. به خاطر ما با کم ترین امکانات، تلفات می‌دهند، مردم اگر عمیق فکر کنند متوجه می‌شوند که رژیم صهیونیستی و آمریکا کمر به قتل ما بسته‌اند. در وجود داعش و امثال آن‌ها ذره‌ای انسانیت وجود ندارد که اگر پای آن‌ها به این‌جا برسد به هیچ جنبنده‌ای رحم نمی‌کنند و باید هم همین‌طور باشد؛ با تمام مشکلات اقتصادی که افراد نالایق به وجود آوردند اما باز هم امنیت داریم.

جنگ بر زندگی خصوصی شما هم اثر گذاشت؟

بله. با برادران همسرم علاوه بر اینکه هم‌محلی بودیم، در جبهه هم بودیم؛ با دو تا از آن‌ها در همان سالی که بسیج تشکیل شد در «پایگاه مالک اشتر خاوران» با هم به جبهه رفتیم؛ حتی یکی از برادران همسرم جلوی چشم بنده در عملیات والفجر مقدماتی و آزادی خرمشهر شهید شد. دو نفر دیگر از آن‌ها هم مفقودالاثر شدند؛ البته ما با هم همسایه بودیم و سال‌های جنگ ارتباط بیشتری پیدا کردیم و در نهایت در سال 64 هم با این خانواده وصلت کردیم. خانوادۀ همسرم یک خانوادۀ خاصی هستند؛ ما در کشور کمتر چنین خانواده‌هایی داریم. پنج شهید دادند در حالی‌که هیچ توقعی هم از این انقلاب ندارند، اما بسیاری هستند که تمام ذرات خاک این مملکت را برای خودشان می‌دانند. خانوادۀ همسرم اصالتاً لواسانی هستند و زندگی ساده و محقری هم داشتند.

پدر همسر شما چه تأثیری در آموزش فرهنگ ایثار و شهادت به فرزندانشان داشتند؟

خانوادۀ همسرم نگرش بسیار متفاوتی داشتند و سعی می‌کردند به انقلاب خدمت کنند. پدر همسر من که دو بار به دیدن امام(ره) رفتند و رهبری هم چندین بار به دیدنشان آمدند. امام خمینی(ره) به پدر همسرم می گوید شما دیگر تکلیفی ندارید که به جبهه بروید چه خواسته ای دارید، ایشان می‌گوید که من چیزی نمی‌خواهم. فرزندان من برای خودشان رفتند و وظیفۀ خودشان را انجام دادند، من هم باید همین مسیر را ادامه دهم. پدر همسرم به کربلای 5 آمد و در شلمچه شهید شدند.

زنان خانوادۀ میرسجادیان در این تفکر چه نقشی داشتند؟

مادر همسر بنده در اوایل جنگ مانند بسیاری از خانواده‌های دیگر در پشت جبهه پای کار بودند؛ البته همسرم سن کمی داشتند کاری از دستشان برنمی‌آمد؛ اما مادرشان برای پشتیبانی حتی تا اهواز هم آمدند. ایشان سال گذشته به رحمت خدا رفتند. از هرکسی هم می‌شنید که دربارۀ انقلاب بدگویی می‌کند، ناراحت می‌شدند. تمام هست و نیست خودشان را دادند اما عده‌ای از این شرایط سوء‌استفاده می‌کنند و اختلاس می‌کنند و سبب دل‌زدگی بسیاری از افراد می‌شوند. همسر من هم حامی ما بودند؛ هنوز هم هستند. اگر این‌طور نبود که هنوز هم ما نمی‌توانستیم برای کارهای جهادی برویم. اگر رضایت نداشته باشد و خانواده را مدیریت نکند که ما نمی‌توانیم برویم. ما هم‌چنان سربلندی و سرافرازی انقلاب را می‌خواهیم چون رهبری حتی در بیت خودشان هم تنها هستند اما دولتمردان در انجام امور کوتاهی می‌کنند.

انتهای پیام/ 

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

چاپ
نظر شما
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :
نظرات کاربران