چهارشنبه 5 آذر 1399 |

«سوژه ای به نام وزوایی»

11:43:0    1399/08/14

«سوژه ای به نام وزوایی»

برشی از کتاب ققنوس فاتح زندگی نامه داستانی شهید محسن وزوایی به قلم گلعلی بابایی به مناسبت 13 آبان:

بر
می خواهم حرف بزنم و همه چیز را بگویم. بالاتر از سیاهی که دیگر رنگی نیست. نهایت اعدامم می کنند؛ بهتر! حداقل از این عذاب وجدان راحت می شوم. خسته شدم از بس به این دیوار سیمانی و آن در آهنی نگاه کردم. دیگر خسته شدم از بس به خودم دروغ گفتم. خسته شدم، خسته. اصلاً مگر من چه کاره ام؟ یک عضو ساده که از پس اوّلین مأموریتش هم برنیامد. دستم به خون بنی بشری آلوده نشده؛ خب چرا، توی فاز سیاسی، چند صباحی روزنامه فروختم.

توی میتینگ های سازمان، جلوی دانشگاه تظاهرات کردم و روز سی خرداد هم لاستیک آتش زدم. نهایت چند تا سنگ هم پرت کرده باشم. البته در چند تا مأموریت ترور هم شرکت داشته ام، ولی من فقط راننده ی موتور بودم؛ همین. هر چند کار وحشتناکی بود، ولی خب، خودمان را گول می زدیم که مبارزه است دیگر. مبارزه هم این چیزها را دارد. این را شهرام، سرتیم مان می گفت. او می گفت: «ما باید شاخه های کوچک رژیم را بزنیم، تا بتوانیم تنه ی آن را هم از ریشه درآوریم. »
ولی من هیچ وقت به حرف هایش ایمان نداشتم. یعنی دو دو تا چهار تا بود. ما می رفتیم یک بقّال را در مغازه اش با تیر می زدیم، بعد هم فرار می کردیم. وقتی هم برای چک کردن نتیجه ی کار به محل برمی گشتیم، اهل محل را می دیدیم که فریاد می زدند:
«مرگ بر منافق، مرگ بر منافق »
این تنها نتیجه ای بود که از ترورها نصیب مان می شد. رحمان، فرمانده ی خانه ی تیمی مان می گفت: «این شعارها نشان می دهند که ملّت تحت تأثیر تبلیغات آخوندها قرار گرفت هاند، ولی بالاخره یک روز توده ی مردم بیدار می شوند و می فهمند که ما چه خدمتی به آن ها کردیم. » آن چه که رحمان جرأت به زبان آوردنش را نداشت، این واقعیت بود که ما، همین توده ی مردم را ترور می کردیم. آن هم در روزهایی که دشمن به خاک وطن مان یورش آورده و عده ای از بچّه های همین مردم، در مرزهای کشور، در حال مبارزه با دشمن هستند و ما مجاهدین خلقِ ایران، در شهرها به دنبال مبارزه با حکومت خودمان. واقعاً خنده دار بود، توجیه رفتار ما از زبان مسؤول مان؛ رحمان، که می گفت: «ما باید از پشت به این رژیم ضربه وارد کنیم، طوری که نتواند در مقابل عراقی ها مقاومت کند و زودتر سرنگون شود. »
از منظر او حتماً بعد از سرنگونی رژیم، ارتش عراق برمی گشت به پشت مرزهای خودش و مردم هم به ماها مدال می دادند؛ لابد مدال افتخار؟!
راستی برای آدم هایی مثل ما که در جنگ به ملّت خودشان خیانت کردند، بعد هم به کمک دشمن خارجی رفتند و پشت جبهه را ناامن کردند تا دشمن راحت تر بتواند سرزمین شان را اشغال کند، چه لقبی سزاوار است؟
مثلاً ما جوانان این کشوریم و دم از جهاد در راه خدا و دفاع از خلق قهرمان می زنیم... الحق که سرکاریم.
یک بار به ما گفتند باید یکی از کلّه گنده های سپاه را ترور کنید. بعد هم کروکی آدرس و مشخصات او را دادند. گفتند: «آمده مرخصی. » رفتیم و خانه اش را شناسایی کردیم، خودش را هم همین طور. توی یک کارگاه ساختمانی کار می کرد؛ عملگی. اوّل فکر کردیم لابد دارد برای خودش خانه می سازد، بعد فهمیدیم که آمده مرخصی، تا چند روزی کار کند و خرجی زن و بچّه اش را برای مدّتی که به جبهه می رود در بیاورد و بعد دوباره برگردد جبهه.
بالأخره روز عملیات فرا رسید. رفتیم جلوی ساختمانی که در آن کار می کرد. من با موتور جلوتر ایستادم. کامران پیاده شد و رفت جلو، آن مرد با فرغون از ساختمان خارج شد، آمد مقابل تپّه ی ماسه ای که آن جا ریخته بودند. با بیل، فرغون را پر از ماسه کرد و بعد، فُرغون را راه انداخت. کامران، یوزی را از ساک بیرون کشید، آن را از ضامن خارج کرد و پشت سر مرد به راه افتاد. در یک لحظه، از پشت سر، بدنش را پر از گلوله کرد، بعد هم دوتایی از صحن هی عملیات فرار کردیم. مبارزه در راه خلق قهرمان و حمایت از توده ی زحمتکش که می گفتند، لابد همین فرمی هاست!... براوو!
مأموریت بعدی مان، زدن یکی از فرماندهان سپاه بود، به اسم محسن وزوایی. می گفتند از فرماندهان کلیدی سپاه تهران در جنگ است و با ترور او، ضربه ی مهمی به بدنه ی سپاه و توان جنگی آن وارد می شود.
در یکی از جبهه ها مجروح شده و او را به تهران منتقل کرده بودند. اوّل قرار بود در بیمارستان ترورش کنیم، منتها چون در محیط شلوغی مثل بیمارستان، خطر دستگیری اعضای تیم وجود داشت، برنامه ی عملیات را گذاشتیم برای بعد از مرخص شدنش از بیمارستان. آدم سخت جانی بود. از وقتی از بیمارستان آمد خانه، به جز چند روز اوّل، اصلاً در منزل شان بند نمی شد. صبح ها خیلی زود از خانه می زد بیرون. یک روز در میان می رفت.بیمارستان، برای تعویض پانسمان و بعد، می رفت ستاد مرکزی سپاه. این را بچّه های تیم تعقیب و مراقبت، که همه جا مثل سایه در تعقیب اش بودند، می گفتند. در تحقیقات بعدی معلوم شد به خاطر مجروحیتش، شده مسؤول دفتر ستاد مرکزی سپاه.
از قراری که مسؤولین بالاتر به ما گفته بودند، قبلاً دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف بوده و در حمله به سفارت آمریکا که توسط دانشجویان تهران انجام شد، او هم شرکت داشته. حتّی می گفتند یکی از سردسته های این حرکت، او بوده. من می بایست او را ترور می کردم. این مأموریتی بود که شهرام، مسؤول تیم به من محوّل کرده بود. وقتی از او پرسیدم: «چرا باید یکی از دانشجوهای خط امام را بزنیم؟ » دست و پایش را گم کرد. اوّل به تِتِه، پِتِه افتاد. به او گفتم: «مگر یادت نیست از آبان 58 که این ها سفارت آمریکا را گرفتند تا دی 59 که قرار شد گروگان ها را آزاد کنند، خود سازمان بود که تمام طرفدارانش را تحریک می کرد و جلوی سفارت می فرستاد تا به صورت شبانه روزی آنجا تجمع کنیم و به نفع همین دانشجوها شعار بدهیم »:

دانشجوی خط امام          

بر تو درود، بر تو سلام
دانشجوی خط امام    

 افشا کن، افشا کن
یادت رفته سازمان به ما می گفت وظیفه ی تک تک اعضای میلیشیا 1، حفاظت از محل سفارت است که مبادا آمریکایی ها یک وقت مستقیم یا توسط عوامل داخلی شان آسیبی به دانشجوها نزنند؟ ها؟! حالا کا ر ما میلیشیاها به جایی رسیده که به جای ترور مستشار آمریکایی، باید برویم این ها را بزنیم؟ 
واکنش شهرام غیرمنتظره نبود؛ عصبانی شد و گفت: «این حر فهایی که تو می زنی، نشان می دهد که خصلتی شدی و تحت تأثیر ایدئولوژی آخوندها قرار گرفتی، نکند بُریدی؟ سازمان بهتر می فهمد یا تو یک الف بچّه؟ نکند باورت شده از مسعود رجوی و موسی خیابانی هم بهتر می فهمی؟ اگر سازمان بگوید، حتّی باید با آمریکا متحد شد و ریشه ی این رژیم خرافه پرست و عوامِ طرفدار آن را سوزاند، تو باید بگویی سمعاً و طاعتاً... تازه، این بابا، وزوایی، که اوّلین شکار ما نیست. دو ماه جلوتر، تیم های عملیاتی ما، کله گنده تر از او را هم در بین دانشجوهای پیرو خمینی زدند. ما دنبال آ نهایی هستیم که بیشتر به درد خمینی می خورند، فرقی هم نمی کند که طرف چه کاره باشد. آخوند باشد یا دانشجو، بقال باشد یا بسیجی، مهم این است که این سدها را بشکنیم. هر کس زبانش درازتر است، باید زودتر از سر راه برداشته شود. همین «مهدی رجب یگی» ندیدی به اسم افشاگری چه اراجیفی علیه  ما می نوشت؟ 
مقاله هایش خیلی نیش دار بودند، ما هم باید هر چه زود تر زبانش را کوتاه می کردیم. دو ماه پیش توی شورش مسلّحانه ی هفتم مهر، بچّه ها رفتند و کارش را یکسره کردند. حالا هم باید رفیق رجب بیگی، همین که اسمش محسن وزوایی است را حذف کنیم. البته این را هم بدان، سازمان آویزان تو نیست؛ اگر جگرش را نداری، همین حالا بگو من نیستم. » 
آن جا دیگر کم آوردم، آخر دست روی نقطه ضعف من گذاشته بود. نمی توانستم قبول کنم، شجاعتم زیر سؤال برود. امّا با عقل و دلم چه کار می توانستم بکنم؟ با آن که هیچ قانع نشده بودم، مأموریت را پذیرفتم. بعد از ابلاغ دستور، مثل سایه همه جا دنبال او می رفتم و برنامه هایش را کنترل می کردم تا بتوانم در بهترین موقعیت او را از پا درآورم. معمولاً ساعت پنج یا شش بعدازظهر از محل کارش خارج می شد. همان دوستش که صبح ها به دنبالش می آمد، او را بر می گرداند. ولی او به خانه نمی رفت. از همان جا مستقیم می رفت به مسجد محلّه شان. آن جا در کتابخانه ی مسجد هم فعالیت داشت. برای بچّه محصل ها، کلاس های تقویتی و عقیدتی  سیاسی می گذاشت. تا آخر شب مسجد بود. بعد هم که می خواست به خانه بیاید، جوان های مسجد دورش را می گرفتند. معلوم بود خیلی قبولش دارند، مثل پروانه دورش می گشتند. دورادور او را می دیدم که جلوی در مسجد ایستاده. هر کس سؤالی می کرد، او هم با حوصله جواب سؤا لهای شان را می داد. امّا باز هم آن ها رهایش نمی کردند و همین، کار مرا سخت کرده بود. آخر آن ها دست بردار نبودند و تا جلوی در خانه اش او را بدرقه می کردند. یک شب هم که موقعیت پیش آمد، من نتوانستم کاری بکنم. آن شب، بعد از اینکه بچّه های مسجد رهایش کردند، او به داخل خانه  رفت. می خواستم برگردم که دیدم از خانه خارج شد. ساکی در دست داشت. نمی دانم چرا همان جا کار را تمام نکردم؟ فقط می دانم که حس کنجکاویم گل کرد. تعقیبش کردم؛ هم به قصد سر درآوردن از کارش، هم به قصد انجام عملیات. پیش خودم گفتم: «امشب دیگه باید کار رو یکسره کنم. »
سر خیابان، سوار یک تاکسی شد. من هم گاز موتور را گرفتم و تعقیبش کردم. چند خیابان آن طرف تر، پیاده شد و داخل کوچه ای رفت. کوچه ای بود تاریک و خلوت. بهترین موقعیت برای انجام عملیات فراهم شده بود؛ امّا باز هم یک جور کنجکاوی کاملاً بچه گانه، مانع شد که او را بزنم. چند کوچه را پشت سر گذاشتیم. محله به نظرم بسیار آشنا می آمد. مقابل در چوبی و غبار گرفته ی خانه ای ایستاد. بالای سر در خانه، پلاکارد و روی دیوار آن اعلامیه ای چسبانده بودند. از داخل حیاط چراغی سوسو می زد. در زد و وارد خانه شد. من هم جلوتر رفتم، دقّت کردم. پلاکارد و اعلامیه مربوط به یک شهید بود. به عکس روی اعلامیه دقیق شدم. چهره اش به نظرم آشنا آمد. بیشتر روی عکس دقیق شدم. خودش بود؛ همان کارگر ساختمانی، که چند روز قبل کامران ترورش کرده بود. همان جا خشکم زد. چند دقیقه ای که گذشت، آمد بیرون. دستش خالی بود. خواستم کار را یکسره کنم، امّا... نمی دانم چرا نشد؟
او رفت و من تا دم دمه های صبح همان جا ماندم. دقایقی به فکر فرو رفتم. به گذشت هام فکر کردم؛ به همه ی کارهایی که انجام داده بودم. به حرف های بی سر و ته شهرام، مسؤول تیم مان و به تئوری های پوچ سازمان که من و امثال مرا به ورطه ی هلاکت فرستاده بود. یک لحظه به خودم آمدم؛ سؤال بزرگی فکر و ذکرم را به خودش مشغول کرده بود که هر چه به مغزم فشا ر آوردم، پاسخی برای این سؤالم پیدا نکردم. از خودم پرسیدم: «راستی از آن همه عشق و ایمان و علاقه ام به خدا و آرمان سعادت محرومان، چه بر جای مانده؟ در این سه سالی که از بهمن 57 گذشته، تمام آرزویم این بود که برای حمایت از کارگرها و دهقان ها و به خاک مالیدن پوزه ی امپریالیسم آمریکا، یک روز دست به سلاح ببرم. حالا کارم به جایی رسیده که باید در ترور یک کارگر ساختمانی، یک رزمنده ی محروم شرکت کنم و دست آخر، افتخار کشتن کسی نصیبم بشود که پوزه ی آمریکا را در آبان 58 به خاک مالید! » 
با آویختن از ریسمان پوسیده ی سازمان به چه منجلابی فرو افتاده بودم؟... نه، من خدا را به سازمان و دوست را به دشمن فروخته بودم!
صدای اذان صبح از بلندگوی مسجد بود که مرا به خودم آورد. تصمیمم را گرفتم. موتور را روشن کردم و به راه افتادم. به کجا؟... اوّلین مقر سپاه. حالا هم اینجا هستم، توی بازداشتگاه؛ شاید آزادتر از هر وقت دیگر از دوران زندگی ام. این که بر سرم چه خواهد آمد، اهمیت چندانی ندارد. مهم این است که تعقیب سایه وار وزوایی در شب گذشته، پنجره ای را به روی من باز کرد؛ پنجره ای رو به روشنایی. دیگر من هر چه باشم، آن مجاهد قلابی نیستم. نه، نمی توانم یک منافق تروریست باشم، می خواهم خودم باشم، یکی از همین مردم، برای این مردم.




منبع: کتاب ققنوس فاتح، نگارش و تدوین: گلعلی بابایی، ص 71 ـ 78
 

فایل های ضمیمه :

فایل های ضمیمه :

چاپ
نظر شما
لطفاً کد امنیتی که در عکس نشان داده شده، را وارد کنید کد امنیتی :
نظرات کاربران