فراخوانی ...
Esc = Cancel
عناوین برگزیده عناوین کل اخبار عربية
خدمات
آرشیو

leader.ir
president.ir
dolat.ir
هفته نامه حیات طیبه
دویست و نود و چهارمین …
دویست و نود و سومین شماره …
شماره 292 هفته‌نامه حیات …
شماره 291 هفته‌نامه «حیات …
پرونده وِیژه
برگی از تاریخ؛ روایت خبرنگار مجله اشپیگل از حماسه خرمشهر
 
گروه خاطرات سه‌شنبه 12 بهمن 1395 ساعت 8:54 شماره: 132627
  نسخه چاپی RSS
خاطره

 ما همه فرزندان حضرت زهرا بودیم

خاطره
ما همه فرزندان حضرت زهرا بودیم

غلامرضا بنی اسدی- دیشب، دوستان جمع شده بودند برای گرامی داشت یاد شهید افقهی،


مجید افقهی که با عنوان فرمانده گردان والعادیات لشکر 21 امام رضا(ع) با شهادت در عملیات بیت المقدس 2 جاودانه شد.

چهره مهربان و بشاش سردار شهید جلوی چشمم، لبخند می زد. چقدر دوست داشتنی بود این مرد.

من البته سعادت نداشتم در رکابش باشم اما در لشکر می دیدمش و در عملیات هم گردان ما – الحدید- اول عمل کرد و ارتفاعات اولاغلو را فتح کردیم و پس از دفع چند پاتک دشمن ، منطقه را تحویل شهید افقهی دادیم که ساعاتی نگذشته بود که راهی آسمان شد.

دیشب که یاد او با خاطرات یاران بر دل نسل نو می نشست، خاطرات من هم از آن عملیات در ذهنم زنده شد. شما که غریبه نیستید، من در روایت جنگ به نسبت رزمندگان و حضرت زهرا(س) اعتقاد عمیقی دارم و بارها نوشته ام و به زبان آورده ام حالا هم گفتم به برکت نام شهید افقهی، برشی از آن یاد های ماندگار را با هم بخوانیم؛

شب سخت
.....چهارم، عملیات بیت المقدس 2 سال 66 و باز هم رمز پرشکوه یا زهرا(س). و راستی که نام مادر چه می کند.
باور کنید نام مادر فرزند را خیلی سرغیرت می آورد، خیلی. کسی بیاید و به مادر سیلی بزند.
حتی اگر هزار و چهارصد سال هم گذشته باشد، بچه که نمی تواند این را فراموش کند. بالاخره سیلی را چنان می زند که طرف بلند نشود.

شاید راز توفیق بالاتر همه عملیات هایی که با رمز یا زهرا آغاز می شد هم در همین جنبیدن رگ غیرت بچه ها باشد. ما خوب می جنگیدیم با نوادگان تفکر باطلی که نور زهرا را از جامعه دریغ کرده بودند و اینک در فرسنگ ها فاصله زمانی و زمینی اما در بی فاصلگی معنوی، ما بودیم که می بایست ارتفاعات مشرف به سلیمانیه را می گرفتیم، گوجار، اولاغلو و... باید فتح می شد.

از یک طرف ما بودیم با ابتدایی ترین سلاح ها و کمترین حجم آتش پشتیبانی و از آن سو کماندوهای عراقی و جنگ در حالی آغاز شد که آن ها برتری ارتفاع را هم داشتند و با گلوله های برفی هم می توانستند جلوی ما را بگیرند.

اما مادر، اما نام او، اما یاد او چنان آتش در ما برپا کرده بود که کوه یخ را ذوب می کرد، چه رسد به ارتفاع دو متری برف نشسته بر ارتفاعات و آدم های برفی عراقی، ما آن ها را ذوب کردیم و ارتفاعات را گرفتیم.

پاتک هایشان را هم دفع کردیم، مردانه، در هم کوبیدیمشان...

اما رابطه من و مادر؛ فرمانده گفت برو جلوتر از بقیه بچه ها، آن جا، چهارصد، پانصد متری که بروی به یک جاده می رسی، آن جا بمان و مراقب باش. سنگر نیست. برف است اما تو باید نقش سنگر کمین را داشته باشی و تردد دشمن را زیر نظر بگیری، به محض دیدن دشمن شلیک کن، ما می رسیم و چنین شد که من رفتم از لابه لای درخت های بلوط، جلوتر و باز هم جلوتر، کنار جایی که حدس می زدم باید جاده باشد سنگر گرفتم و با سرنیزه و کلاه سنگر کندم و ماندم تا لحظه شلیک و ... شلیک کردم.

دشمن هم شلیک کرد، بچه های ما هم رسیدند و تیراندازی کردند، دشمن زد، اما، ما محکم تر زدیم.

آتشبار هم به کمک ما آمد تا در زیر آتش سنگین دشمن بی یاور نباشیم. دلم هوایی شده بود اما می ترسیدم.

قاصدی در دل مرا به رفتن می خواند و من پاهایم به زمین چسبیده بود، این را بچه های جنگ به خوبی می دانستند که در لحظه هایی که آدم سخت بوی بهشت می گرفت، پیشکش می کردند بهشت را، اگر می پذیرفتی می رفتی و گرنه، زخم می خوردی و می ماندی تا به تقاص آن «نه» یک عمر بسوزی.

شاید این سوختن، ساختن خود و دیگران را در پی داشته باشد... .

من آن جا در آن زیباترین لحظات، بدترین تصمیم زندگی را گرفتم، به قاصدی که در من منتظر جواب بود گفتم «نه» و همین «نه» بیست و چند سال است که بدجوری از من تقاص می گیرد، بدجوری، کاش «بله» را گفته بودم آخر ایجاب از آن سو بود و قبول از طرف من، من قبول نکردم تا با ایجاب، شهادت ایجاد شود، افسوس، افسوس، افسوس....

در همین زمان فرمانده گفت برو برو و تیربارچی را کمک کن تا شیار را ببندد و دشمن نتواند بچه ها را قیچی کند، من رفتم و هنوز چند قدمی از سنگر خود دور نشده بودم که گلوله ای درست به وسط همان سنگر اصابت کرد که من ساخته بودم و موج انفجارش مرا به زمین کوفت، این اولین سیلی بود که بر گونه ام می خورد و دومین سیلی، پایم را سوزاند.

من برخاستم، خودم را به شیار رساندم اما خدای من، بچه ها! تیربارچی...
صدای ضعیفی برخاست: بیا! ما زخمی شدیم! فکر کردم شوخی می کنند، فکر کردم مثل همیشه است اما نه ... آن ها داشتند می لرزیدند، بیشتر از من، جلوتر رفتم دیدم دست یکی از بچه ها قطع شده و دو نفر دیگر هم زخمی هستند پرسیدم چه شده؟ گفتند عراقی ها بالا می آمدند، ضامن نارنجک را کشیدم که پرتاب کنم اما دستم یخ زده بود، در دستم منفجر شد و همه زخمی شدیم.

تازه صدای دندان هایشان را شنیدم که مثل من بر هم می خورد، در حوالی صبح، هوا ناجوانمردانه سرد بود.

گفتم می روم و کمک می آورم. اما هرچه می رفتم کمتر کسی را می یافتم، خدای من آ ن ها کجا رفته بودند؟ جایی که بچه ها بر برف خوابیده بودند به چشم می خورد اما از خود آن ها خبری نبود.

فقط تیر بود که از این سو به آن سو می بارید و از بالای درخت ها سمینوف ها بودند که شلیک می کردند، حدس زدم بچه ها عقب کشیده اند، باید خود را به آنها می رساندم، اما در آن برف و بوران که برف و گلوله با هم می بارید مگر می شد جهت را تشخیص داد...

باید کاری می کردم، بچه ها زخمی و منتظر بودند، اگر کمک نمی رسید یخ می زدند و آخرین نفس هایشان هم در آن زمهریر، قندیل می شد.

باز یاد مادر افتادم و حتم داشتم نگاه نگرانش، متوجه ماست. ما او را خوانده بودیم و مگر می شد آن مهربان ترین نیاید؟

نام مادر کلید بود برای ما در برابر قفل های زنگ زده، یا زهرا (س) را با همه وجود گفتم و به سمتی که دیدم از سوی درخت ها بدان سو شلیک می شود، رفتم.

بالای درخت ها، عراقی ها بودند و آن سو بچه های ما .... من با چتر نگاه مادر از باران تیرها و ترکش هایی که از سوی خودی ها و عراقی ها می بارید گذشتم، می افتادم و برمی خاستم و مادر مادر می کردم، زخمی که در پایم میزبان ترکش شده بود، داشت بهانه می گرفت.

زمهریر هوا هم بدتر، بر من تازیانه می زد، من اما می افتادم و برمی خاستم بی آن که از گلوله ها هراسی داشته باشم.

نگاه مادر آن قدر حرمت داشت که گلوله ها از آن نگذرد. رفتم و رفتم تا به نیروهای خودی رسیدم. آن جا خبر را به بچه ها رساندم و فرماندهان را از حال تیربارچی های زخمی آگاه کردم و مهرمادر را پاس داشتم......





+ 0 -  


 
اوقات شرعی

جمعه 8 اردیبهشت 1396

اذان صبح
طلوع خورشيد
اذان ظهر
غروب خورشيد
اذان مغرب
نیمه شب شرعی
اوقات به افق:
دقت 3± دقیقه
مرتبط

دویست و نود و ششمین شماره هفته‌نامه حیات طیبه منتشر شد

10 مرزبان که نماز شهادت خواندند

معتمدین معین، پل ارتباطی بین بنیاد و جامعه ایثارگری هستند

تشریح برنامه های بنیاد استان ایلام به مناسبت روز جانباز

کلید پیروزی ها رزمندگان اسلام در سوم خرداد رقم خورد

نظر شما