فراخوانی ...
Esc = Cancel
عناوین برگزیده عناوین کل اخبار عربية
خدمات
آرشیو

leader.ir
president.ir
dolat.ir
هفته نامه حیات طیبه
شماره 291 هفته‌نامه «حیات …
شماره 290 هفته‌نامه «حیات …
شماره 289 نشریه حیات طیبه …
شماره 288 نشریه حیات طیبه …
پرونده وِیژه
برگی از تاریخ؛ روایت خبرنگار مجله اشپیگل از حماسه خرمشهر
 
گروه وصیتنامه شهدا سه‌شنبه 28 دی 1395 ساعت 12:15 شماره: 132422
  نسخه چاپی RSS
روزشمار شهادت؛

شهدای 28 دی

روزشمار شهادت؛
شهدای 28 دی

امروز 28 دی ماه مصادف با شهادت تنی چند از دلیران دفاع مقدس است که در ادامه مختصری از زندگی ایشان می آید.

 زندگینامه شهید محمود عبدی پور 

شهید محمود عبدی‌پور، سوم مهرماه ۱۳۴۴ش در آبادان چشم به جهان هستی گشود. 

محمود هنوز تحصیلش را به پایان نرسانده و دانش‌آموز بود که نیروهای متجاوز رژیم بعث عراق در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ش به مرزهای خاک مقدس جمهوری اسلامی ایران ناجوانمردانه حمله‌ور شدند. 

او که در سرزمین نخل و آفتاب بالیده بود و حضور ناپاک دشمن بعثی را تا پشت درهای خانه‌شان با تمام وجود فهمیده بود، ورود به عرصه‌ پیکار حق علیه باطل را بر ادامه تحصیل ترجیح داد و دلاورانه، راهی دفاعی مقدس شد تا این‌که سرانجام در تاریخ بیست و هشتم دی‌ماه سال ۱۳۵۹ هجری شمسی در سن پانزده سالگی به فیض عظمای شهادت نائل گردید و عاشورائی گشت. 

زندگینامه شهید اسماعیل دقایقی 
اسماعیل دقایقی درسال 1333 در استان خوزستان و در شهر بهبهان در خانواده‌ای که به پاکدامنی و التزام به اصول و مبانی اسلام اشتهار داشت به دنیا آمد. 

وی پس از ورود به دبستان و پشت سر گذاشتن این مرحله و اتمام دبیرستان، در سال 1349 در کنکور هنرستان شرکت ملی نفت شرکت کرد و پس از قبولی، به ادامه تحصیل در آن هنرستان پرداخت. اسماعیل در همین هنرستان با محسن رضائی آشنا شد. 

وی در سال دوم هنرستان که با برپایی جشن‌های 2500 ساله شاهنشاهی مصادف بود ، در اعتصابی هماهنگ شرکت کرد و در همان سال با هدف منفجر کردن مجسمه رضاخان ملعون، که در خیابان 24 متری اهواز نصب شده بود، به اقدامی شجاعانه دست زد و قصد خود را عملی نمود، اما متاسفانه چاشنی مواد منفجره عمل نکرد. 

در سال 1353 دوبار (همراه با محسن رضائی و جمعی از دوستانش) به زندان افتاد و هربار پس از چند ماه که همراه با شکنجه بدنی و عذاب روحی بود، از زندان آزاد شد. 

پس از آزادی از زندان، از هنرستان نیز اخراج شد، اما در همان سال در رشته آبیاری دانشکده کشاورزی «دانشگاه اهواز» قبول شد و پس از دو سال تحصیل در این رشته، دوباره در کنکور شرکت کرد و به دانشکده علوم تربیتی دانشگاه تهران که از لحاظ فضای مذهبی، سیاسی و علمی برای او مناسبتر از دیگر مراکز علمی و آموزشی بود ، وارد شد. 

در دانشگاه تهران برای مقابله با جریانات التقاطی و غیراسلامی موضع قاطعی داشت و در بحثهای آنان از مواضع اصلی اسلام دفاع می‌کرد و در جهت ملموس و عینی ساختن حقایق اسلامی برای همگان بسیار تلاش می‌کرد. 

وی در سال 1357 ازدواج کرد و با اوج‌گیری نهضت خروشان و توفنده مردم مسلمان ایران به رهبری حضرت روح الله(ره) همچنان به مبارزه ادامه داد و در اعتصابات کارگران شرکت نفت نقش موثر و ارزنده‌ای را عهده‌دار بود و در ترور دو تن از افسران شهربانی بهبهان به طور غیرمستقیم شرکت داشت. 

اسماعیل دقایقی، قبل از 22 بهمن به اتفاق یکی از دوستانش طبق برنامه‌ای که داشتند به تهران آمد و با حضور در مبارزات مردمی، در فتح پادگانها نقش موثری ایفا نمود. پس از آن نیز با تلاش و جدیت تمام، در جلوگیری از غارتگری گروهکها و به هدر رفتن اسلحه‌ها نقش به‌سزایی داشت. 

وی علاقه وافری به ادامه تحصیل داشت، اما با توجه به ضرورتی که در عرصه انقلاب و دفاع احساس می‌کرد دانشگاه و تحصیل را ترک کرد و در سال 1358با یک نسخه از اساسنامه جهاد سازندگی(سابق) که دانشجویان انجمن اسلامی دانشگاه‌ها آن را تنظیم کرده بودند؛ به «آغاجری» رفت و به اتفاق عده‌ای از دوستان، جهاد سازندگی را راه اندازی کرد. 

هنوز چند ماه از فعالیت و تلاش همه جانبه او در این ارگان نگذشته بود که طی حکمی(در اوایل مردادماه 1358) مسئول تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در منطقه« آغاجری» شد. 

یک سال از فرماندهی‌اش در این منطقه می‌گذشت که به دلیل لیاقت و شایستگی زیاد، برای تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی خوزستان به کمک سردار شمخانی و سایرین شتافت و با عهده‌دار شدن مسئولیت دفتر هماهنگی استان، شروع به تشکیل و راه‌اندازی سپاه در شهرستانهای استان نمود. 

قبل از تجاوز نظامی عراق، زمانی که از درگیری خرمشهر باخبر شد سریعا خود را به آنجا رساند و با انتقال سلاح و مهمات به اتفاق شهید جهان آرا نقش اساسی در آمادگی رزمی مردم منطقه ایفا کرد. 

به دنبال شروع جنگ تحمیلی، به عنوان نماینده سپاه در اتاق جنگ «لشکر92 زرهی اهواز» حضور یافت و در شرایطی که با کارشکنی‌های بنی‌صدر خائن مواجه بود در سازماندهی نیروها و تجهیز آنها تلاش گسترده‌ای را آغاز کرد. 

در جریان محاصره شهر سوسنگرد توسط عراقی‌ها، با مشکلات زیادی از محاصره خارج شد. بعدها به همراه شهید علم‌الهدی در شکستن محاصره سوسنگرد دلیرانه جنگید. 

در عملیات «فتح‌المبین» نیز در قرارگاه لشکر فجر با سردار شهید بقایی که در آن زمان فرماندهی قرارگاه فجر را به عهده داشت، همکاری کرد. 

در سال 1362، مسئول راه‌اندازی دوره عالی مالک اشتر (ویژه آموزش فرماندهان گردان) شد. در زمان اجرای طرح مالک اشتر، عملیات خیبر در منطقه عملیاتی جزایر مجنون انجام شد و شهید دقایقی نیز با حضور در این نبرد فراموش نشدنی، فرماندهی یکی از گردانهای خط مقدم را به عهده داشت. 

بعد از عملیات خیبر به پشت جبهه بازگشت و دوره یاد شده را در تابستان 1363 به پایان رسانید. 

پس از مدتی در لشکر 17 علی‌بن ابیطالب(ع) در کنار شهید دلاور «مهدی زین‌الدین» قرار گرفت و در نظم بخشیدن و سازماندهی لشکر، یار دیرینه خود را کمک کرد و با پذیرش مسئولیت طرح و عملیات لشکر، خدمات ارزنده‌ای را به جبهه و جنگ ارائه کرد. 

هنگامی که فرماندهی«تیپ 9بدر» را پذیرفت، با تلاشی شبانه‌روزی، تمامی قدرت و امکانات خود را وقف انجام وظیفه الهی کرد و با توکل به خدا و پشتکار و جدیت در مدت کوتاهی موفق شد یگان رزم منسجم و قدرتمندی را پایه‌گذاری کند. 

اسماعیل دقایقی گردان «احرار» را از میان اسیران عراقی تشکیل داد. آنها به رغم آنکه اسیر بودند، با علاقه و اشتیاق در این گردان با ارتشی که خودشان سال‌ها در آن ارتش بودند، می‌جنگیدند و بسیاری از آنها هم به شهادت رسیدند. 

اسماعیل دقایقی سرانجام در 28 دی ماه 1365 در عملیات کربلای 5 به شهادت رسید. 

گزیده ای از وصیتنامه شهید دقایقی 
جهانی که امروز پر از فسق و فجور و خیانت ابرقدرتهاست، تلاش و ایثار می‏‌خواهد. در راه حسین (ع) رفتن، حسینی شدن می‏خواهد. انشاءاللَّه در پیروی از راه امام امت خمینی کبیر که همان راه خدا و قرآن و اهل بیت (ع) است، موفّق باشید. 

زندگینامه شهید علی محمدی 
اغلب رزمندگان سال‌های دفاع مقدس بویژه بچه‌های تهران، حاج حسن امیری‌فر را می‌شناسند یا لااقل با اسم و رسمش آشنا هستند. 

پیرمرد کوتاه قد و بذله گویی که دربین بچه‌ها به «عمو حسن» شهرت داشت. حاج حسن قبل از انقلاب در خیابان وحدت اسلامی (شاهپور) چهار راه مختاری دکه یخ فروشی داشت. در کنار یخ در گرمای تابستان دوغ محلی هم به مشتریان می داد. 

اما بعد از انقلاب به محله نازی آباد کوچ کرد. حاج حسن را اهالی محل با اذان‌هایش که هر صبح از بام خانه خود سر می‌داد کاملاً می‌شناختند و دیانت و حسن‌خلقش زبانزد همه بود. 

با شروع جنگ کار و کسب را رها کرد و به یاری رزمندگان اسلام در مناطق غرب و جنوب شتافت. به دلیل سن و سال و حسن سلوکش در واحد تبلیغات لشکر 27 به کار گرفته شد و خیلی زود شد همکار «حاجی بخشی»، با این تفاوت که «حاجی بخشی» را به علم سبز، سیمینوف، لندکروز بلندگودار و «یام یام»های طلایی‌اش می‌شناختند و «عمو حسن» را به دویدن‌های میدان صبحگاه دوکوهه و شعر‌های حماسی که می‌خواند. 

حاجی بخشی با وانت لندکروزش می‌توانست به همه جا سر بزند، اما «عمو‌حسن» پیاده بود و دمخور بچه‌های لشکر. هر روز صبح قبل از همه در زمین صبحگاه پادگان دوکوهه قبراق و با نشاط آماده بود و به همراه همه گردان‌ها، دور زمین صبحگاه می‌دوید. 

به دلیل کمبود فضا، گردان‌های لشکر، به نوبت محیط زمین صبحگاه را می‌دویدند. جوان‌ها با هر دور دویدن به زحمت می‌افتادند، اما «عمو حسن» با وجود سن و سال بالا، همراه هر گردانی می‌دوید و شعارها و سرودهای حماسی و مذهبی می‌خواند و به رزمندگان روحیه می‌داد. 

شعارهایش غالباً هیچ وزن و قافیه‌ای نداشتند و آن‌ها را فی‌البداهه از خودش می‌ساخت. هنگام نماز‌های جماعت هم مخزن گلاب را روی کول می‌انداخت و در میان صفوف نماز گزاران می‌گشت و سر و صورت بچه‌ها را با گلاب عطرآگین می‌کرد و همزمان با صدای نمکین خود، همان شعار‌ها را تکرار می‌نمود. 

قاسم زینلی یکی از رزمندگان نقل می‌کند: روزی «عمو حسن» از من پرسید؛ لباس‌هایت را کجا می شوری؟ گفتم خودم می‌شورم. گفت لباس‌های خودت و رفقایت را بیاور تبلیغات تا با ماشین لباسشویی برایتان بشورم. من هم کلی لباس جمع کردم و بردم تبلیغات، پرسیدم؛ عمو پس ماشین لباسشویی‌ات کجاست؟ خندید و چیزی نگفت. بعد دیدم «عمو حسن» یک پیت حلبی گذاشته روی اجاق و با یک چوب، لباس‌ها را به هم می‌زند و اسم آن را گذاشته ماشین لباسشویی. 

خودش می‌گفت: «توی خواب دیده پرچم بزرگی به دوش گرفته و همراه رزمندگان راهی کربلاست، بعد از آن خواب سر از جبهه‌ها در میاره.» «عمو‌حسن» پرچم امام حسین را بر دوش می‌گرفت و جلوی گردان‌ها راه می‌رفت و با شعارهایش به رزمندگان روحیه می‌داد. 

در یکی از شعارهایش رزمندگان را مخاطب قرار می‌داد و با صدایی پرطنین می‌پرسید؛ «کجا می‌روید؟» که جمع رزمندگان یک پارچه جواب می‌دادند «کربلا»! او همه جا همپای جوان‌ها بود حتی در بلندی‌ها و ارتفاعات و با آنان می‌جوشید. بچه‌های لشکرهم احترام خاصی برایش قائل بودند و از صمیم دل دوستش داشتند. 

عکسی از شهید همت وجود دارد که وی را در یک فضای کوهستانی در حالی که انگشت شست خود را باند پیچی کرده نشان می‌دهد که دست بر سینه گذاشته و لبخند زیبایی نیز بر لب دارد. 

عکاس این عکس (اباصلت بیات) نقل می‌کند: «شوق زیادی داشتم تا «محمد ابراهیم همت»، فرمانده لشکر 27 محمد رسول‌الله(ص) را ببینم و از ایشان عکس بگیرم. قبل از عملیات «والفجر4» با هماهنگی ستاد تبلیغات جنگ به منطقه عملیاتی اعزام شدم. 

وقتی به منطقه عملیاتی رسیدم که هوا رو به تاریکی می‌رفت؛ پیرمرد خوش‌سیمایی به استقبالم آمد، بعد از سلام و احوالپرسی گرم پرسید: پسرم چرا با لباس شخصی آمده‌ای؟ گفتم: عکاس و خبرنگار هستم. از او پرسیدم چگونه می‌توانم حاج همت را ببینم؟ گفت امشب را اینجا بمان تا ان‌شاءالله ببینم فردا خدا چه می‌خواهد. 

آن شب را در سنگر این پیرمرد گذراندم. بعدها فهمیدم ایشان «عمو حسن» از اهالی نازی‌آباد منطقه جنوب تهران هستند که در تبلیغات لشکر 27 محمدرسول‌الله(ص) مشغول خدمت است. بجز من و «عموحسن» یک نوجوان 16ساله و یک جوان 25 ساله هم در سنگر بودند. 

آن شب برای من فراموش نشدنی است؛ ساعت 12شب خوابیدم؛ ساعت 2 بامداد با صدای قرائت قرآن کریم از خواب بیدار شدم و بیرون رفتم. دیدم در فاصله 10 متری از سنگر، چاله‌ای را به شکل قبر کنده‌اند وبچه‌ها در آنجا تضرع و نیایش می‌کنند. آرام آرام جلو رفتم، دیدم آن جوان با یک شمع کوچک در داخل قبر، نشسته و قرآن می‌خواند و گریه می‌کند. 

این صحنه برای من تکان دهنده بود صبح از «عمو حسن» پرسیدم: جریان دیشب چه بود؟ «عمو حسن» گفت: این مسائل اینجا عادی است. خیلی از بچه‌ها همین کار را می‌کنند. در هر حال با راهنمایی و حمایت «عمو حسن» شهید همت را کنار یک تانکر آب در حالی که آماده می‌شد تا وضو بگیرد ملاقات کردم و آن عکس مشهور را گرفتم. 

فردای آن روز عملیات شروع شد. قبل از عملیات شهید همت برای جمع رزمندگان سخنرانی کرد و گفت: «به شما برادران و عزیزانم با اطمینان می‌گویم که تاریخ، بعد از مقطع صدر اسلام، مثل شما انسان‌های پاک‌ سرشت، شجاع، ایثارگر و شهادت‌طلب به خود ندیده است. بدانید که مردم ولی نعمت ما هستند، ما هم سرباز کوچک آنها هستیم و از وجب به وجب خاکمان دفاع می‌کنیم و نمی‌گذاریم در دست دشمن باشد... 

قدرت‌طلبی، انسان را در دنیا و آخرت به تباهی می‌کشد و بدانید که نسل‌های آینده به شما غبطه خواهند خورد؛ در حال حاضر که من حقیر با شما بزرگواران صحبت می‌کنم، مردم در گوشه و کنار کشور عزیزمان دست به دعا گرفته‌اند و از خداوند متعال می‌خواهند در عملیاتی که در پیش‌رو داریم، پیروزی بزرگی را برای ملت عزیزمان به ارمغان بیاوریم. بله عزیزانم، راه درازی را در پیش داریم، عملیاتی با رمز «یا الله» اجرا خواهد شد. 

برادران عزیزم، من مخلص تک تک جوانان و پیرمردان هستم که الان در اینجا حضور دارید، ان‌شاءالله مرا حلال کنید». 

بعد از سخنان «شهید همت»، «حاجی بخشی» و «عمو حسن» شروع به میدان داری کردند و توان رزمی رزمندگان را با روحیه بخشی چند برابر ساختند. 

عملیات کربلای 5 که شروع شد «عمو حسن» غیرتش قبول نکرد توی چادر تبلیغات بماند، اسلحه به دست گرفت و راهی خط شد و در بحبوحه عملیات آسمانی شد و رخت شهادت بر تن کرد. آنانی که در مراسم تدفینش شرکت داشتند گفتند که پیکرش سر در بدن نداشت. 

زندگینامه شهید حسن رمضان زاده دشت بیاض 
حسن رمضان زاده در روز اول بهمن ماه سال 1338 در شهر مقدس مشهد و در خانواده ای متدیّن و مستضعف دیده به جهان گشود. 

تحصیلات ابتدایی را در دبستان عسجدی سپری کرد در حالی که خود معلم قرآن همکلاسی هایش بود. پس از طی تحصیلات راهنمایی وارد هنرستان فنی شهید بهشتی شد.ه 

همزمان با اوج گیری انقلاب اسلامی، دیپلم خود را در رشته ی برق اخذ نمود و در تظاهرات و راهپیمایی ها نیز حضوری فعال داشت. پس از مدتی در مقطع کاردانی دانشگاه فردوسی مشهد قبول شد و در رشته ی برق شروع به تحصیل نمود. 

در این زمان که مصاف با انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه ها بود، وی به جهادسازندگی پیوست و در کمیته ی برق جهاد مشغول فعالیت شد و شب ها در انستیتوی جهادسازندگی به تحصیل پرداخت و موفق به اخذ مدرک فوق دیپلم شد. 

در سال 1362 بنا به احساس وظیفه ی شرعی و برای دفاع از کیان اسلام و نظام، خود را از کمیته ی برق جهاد به ستاد پشتیبانی جنگ منتقل نمود و راهی جبهه های نبرد حق علیه باطل گردید و در طی چندین بار حضور در مناطق جنگی دو بار مجروح شد. 

در مردادماه سال 1365 ازدواج کرد اما این وصلت بیش تر از 4 ماه طول نکشید. یکی از همرزمانش به او گفته بود: تو تازه ازدواج کرده ای و فعلاً به جبهه نرو، حسن در جواب او گفت: «هر کسی با احوال و اعمال خودش است، من به درد جهاد و جبهه می خورم، باشد تا خدا راضی باشد». 

وی در مناطق عملیاتی مسئولیت های مختلفی داشت و آخرین مسئولیتش فرماندهی گردان مهندسی رزمی جهاد بود و سرانجام در تاریخ بیست و هشتم دی ماه 1365 بر اثر اصابت ترکش خمپاره در منطقه ی شلمچه در سنّ 27 سالگی هنگام عملیات کربلای 5 به درجه ی رفیع شهادت نایل آمد و در قطعه ی شهدا بهشت رضا(ع) مشهد به خاک سپرده شد. 

زندگینامه شهید علی محمدی 
شهید علی محمدی در دوم فروردین‌ماه ۱۳۴۰ش در روستای بلوطک از توابع شهرستان ایذه از استان خوزستان چشم به جهان هستی گشود. 

دوران کودکی را در سایه تربیت دینی خانواده‌ای متدین سپری کرد و تحصیلات ابتدایی و راهنمایی خویش را علی‌رغم مسافت طولانی روستا تا شهرستان ایذه با موفقیت به پایان رساند. 

هوش سرشار و اخلاق نیکوی علی سبب شد تا میان شاگردان مدرسه دوستان بسیاری داشته باشد. وی در طول دوران دبیرستان علاوه بر تحصیل، به‌همراه پدر به کار کشاورزی می‌پرداخت و در‌‌ همان زمان، به‌دنبال اوج‌گیری تظاهرات و مبارزات ملت ایران به سهم خود، در آن صحنه‌های شورانگیز حاضر شد. 

علی هم‌چنین با ایراد سخنرانی و برپایی نماز جماعت در دبیرستان، مبارزات خود را علیه فعالیت‌های سیاسی گروه‌های ضد انقلاب آغاز نمود. سپس ضمن عضویت در انجمن اسلامی مدرسه، به عضویت نیروهای مسجد جامع درآمد. 

علی پس از اخذ مدرک دیپلم، به جهادگردان پیوست و جهاد سازندگی شهرستان ایذه را راه‌اندازی نمود و با احداث کتابخانه‌ای بزرگ در شهر و تقویت کتابخانه‌های موجود، به‌واسطه تهیه و تکثیر نشریات، فیلم، اسلاید و برپایی کلاس‌های تابستانی آموزش قرآن، کارهای فرهنگی را که از نظر او مهم‌ترین امور بود، ادامه داد. 

جنگ تحمیلی آغاز شد و علی با استعفا از جهاد، به نیروهای مخلص سپاه پاسداران پیوست و به‌عنوان مسئول پرسنلی پایگاه مشغول خدمت گشت و با اصرار به فرمانده پایگاه، عازم جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شد. 

پس از شرکت در عملیات خیبر در سمت نیروی تکاور، به دستور مسئولین لشگر، مسئولیت تعاون و فرماندهی گردان انصار لشگر ۷ ولی‌عصر (عج) را بر عهده گرفت. 

او با تشکیل گروهان «یاران شهدا»، نقش عمده‌ای در انتقال شهدا به عقبه داشت. 

ابتکار علی در عملیات والفجر ۸ و استفاده از موتورهای بزرگ به‌همراه یدک‌های مربوطه، در کاهش میزان مفقودین لشگر ۷ ولی‌عصر (عج) بسیار ستودنی بود. 

این رزمنده جان‌برکف سپاه اسلام، سرانجام طی عملیات کربلای ۵ در منطقه شلمچه بر اثر استنشاق گازهای شیمیایی، درحالی‌که ماسک خود را به یک بسیجی داده بود، مجروح گشت. 

علی محمدی در بیمارستان لبافی‌نژاد تهران، پس از وداع با پدر، ندای «فزت و رب الکعبه» سر داد و آرام گرفت. 

انتهای پیام/




+ 0 -  


 
اوقات شرعی

سه‌شنبه 8 فروردین 1396

اذان صبح
طلوع خورشيد
اذان ظهر
غروب خورشيد
اذان مغرب
نیمه شب شرعی
اوقات به افق:
دقت 3± دقیقه
مرتبط

به مناسبت 22 اسفندماه «روز بزرگداشت شهدا»

اولین عید دیدنی مادران شهدا در آخرین پنجشنبه سال

آخرین دعای کمیل سال 95 در جوار شهدای تازه تفحص شده قرائت می‌شود

مغناطیس شهدا، قلب‌های پاک را به سمت خویش جذب می‌کند

اعزام خانواده شهدای استان مازندران به اردوی راهیان نور

نظر شما