در حال بارگذاری ...
  • شهیدمهندس مصطفی احمدی روشن درقامت یک همسر»درگفت وشنود با همسر شهید

    می گفت:شاید برای جنگ به لبنان بروم!


    شهید مهندس مصطفی احمدی روشن،جوان ترین شهیدی بود که در زنجیره ترورهای دانشمندان هسته ای به شهادت رسید.خبر ترور دلخراش او ورفتار حماسی خانواده اش،برجامعه تاثیری نمایان داشت ونام او را در ذهن و دل مردم جاودانه ساخت. اینک در سالروز شهادتش، با همسر ارجمندش بانو فاطمه کاشانی گفت وشنودی انجام داده ایم که نتیجه آن را پیش روی دارید.

     اگر اجازه بدهید برای این که با زندگی شخصی شهید مصطفی احمدی روشن و نوع نگاه ایشان به ازدواج و ... آشنا شویم و از طرفی الگویی در این زمینه برای جوانان معرفی شود، کمی به عقب بازگردیم. به دوران ازدواج شما و حتی کمی قبل تر، به دوران خواستگاری و عقد و ... چطور با آقا مصطفی آشنا شدید؟ 
    بسم ا... الرحمن الرحیم. من دانشجوی رشته شیمی دانشگاه شریف و عضو عادی بسیج دانشجویی بودم و ایشان هم مهندسی شیمی شریف می خواندند و عضو فعال بسیج بودند؛ همین باعث آشنایی ما شد. ایشان ملاک هایی داشت مثل پوشش ظاهری، اعتقادات، محیط های رفت و آمدی برای ایشان خیلی مهم بود و می گفت: زن باید در جایگاه خودش باشد. مثلاً با کار کردن خانم ها موافق بود، اما باز تأکید داشت بر حضور زن در جایگاه درستش و من هم همین نظر را داشتم. خیلی از خانم ها دوست دارند، جای آقایان باشند تا نشان دهند ما هم می توانیم، ولی ایشان موافق نبودند و می گفتند: زن باید در جای خودش موفق باشد. با ادامه تحصیل من کاملاً موافق بودند و من در حالی که فرزند داشتم، کارشناسی ارشد خواندم. 

    ملاک های شما برای ازدواج با ایشان چه بود؟ 
    ملاک من هم برای انتخاب مصطفی، ایمانی بود که در فضای دانشگاه از او دیده بودم و کارهای ایشان در بسیج و صحبت های ایشان در جلسات خواستگاری، برای من بسیار مهم بود. ایشان زمانی که به خواستگاری آمد، هنوز درسش تمام نشده بود و کار هم نداشت و حتی سربازی نرفته بود. نمی خواهم شعار بدهم، اما برای من شخصیت و صداقت ایشان خیلی مهم بود چون از همان ابتدا واقع بینانه همه مسائل را مطرح کردند، حتی گفتند: ممکن است شرایطی ایجاد شود که به شهرستان بروم و... 

    آن زمان در سازمان انرژی اتمی نبودند؟ 
    خیر نبودند و بعد از ازدواج در انرژی اتمی استخدام شدند. 

    شما مخالفتی با رفتن ایشان به سازمان نداشتید؟ 
    آن زمان، زمان تعلیق فعالیت ها بود و ترس من و مادرشان، بیشتر بابت تشعشعات رادیواکتیو بود، ولی به هرحال حاج خانم گفتند: آن کسی که آقا مصطفی را در تهران حفظ می کند، در نطنز هم حفظ خواهد کرد .مخالفت من در همین حد بود، اما ایشان مصمم بودند تا وارد سازمان شوند. چون همزمان برای ایشان، موقعیت های کاری دیگری هم وجود داشت و بارها دوستانشان، پیشنهاد مشاور جوان شدن در وزارت خانه ها و شهرداری را دادند که قبول نکرد و خودش با توانایی هایش، وارد سازمان شد. 
    دلیل اینکه پست های دیگر را قبول نکرد را، به شما نگفت ؟ 
    من نمی دانم دلیلش چه بود؟ شاید به خاطر مسائلی که در ذهن داشت و شاید جلوتر را می دید! چون آن زمان به یکی از دوستانش گفته بود که: بحث ترورها به زودی پیش می آید و این در سال 84 بود. در حالی که آن زمان فقط بحث بمباران هسته ای شنیده می شد. حتی خیلی هم در اصفهان اذیت شدند ولی بعد از 9 ماه گزینش، به نطنز رفت. 

    باز گردیم به مسئله تشکیل زندگی؛ آیا انتخاب شما هم شهید احمدی روشن بود ؟ چقدر طول کشید و با چه معیارهایی به این نتیجه رسیدید ؟ 
    شاید برای برخی آرمان گرایانه باشد، اما چون آقا مصطفی خیلی عاشق حضرت علی(ع) بود و به نوعی در نهج البلاغه غرق بود، بیشتر صحبت هایش در مورد نهج البلاغه و مرتبط با آن بود و ازآنجا مصداق می آورد.این برای من خیلی دلنشین بود. 

    صادقانه بگویید، فکر نمی کردید این حرف ها آرمان گرایانه باشد ؟ 
    بله، این واقعیت هم وجود داشت، اما من از همین ها، اخلاقشان را هم متوجه می شدم . مثلاً من موافق سادگی زیاد زندگی نبودم و فکر می کردم ایشان خلاف من نظر دارند، اما بعد که صحبت کردیم، متوجه شدم اشتباه است و ایشان هم گفتند: «هیچ وقت اسلام دنبال سادگی بیش از حد نیست و انسان باید در شأن خودش و بدون اسراف زندگی کند». مثلا مراسم ازدواج ما هم، نه خیلی ساده بود و نه خیلی تجملاتی. ضمن اینکه چون مهمانان ما زیاد نبودند، تالار نگرفتیم و در خانه پدرم- که بزرگ بود- عروسی برگزار شد و غذا از بیرون آوردیم، طوری که شأن دو خانواده حفظ شود. 

    چطور با هم کنار می آمدید و تا چه حد از نظر فکری در زندگی تفاهم داشتید؟ 
    اولویت اول من اخلاق و اعتقادات بود، از طرفی گرایشات فکری من و ایشان خیلی همسو بود و در اکثر موارد، اتفاق نظر داشتیم. یعنی در مورد درس خواندن هم نظر بودیم و علاقه ای به کار بیرون نداشتم. وقتی شما در زندگی ای وارد می شوید که همسر شما همه چیز را برایتان مهیا می کند، دیگر احتیاجی نیست که سر کار بروید. جور دیگری بگویم ما 3 سالی طول کشید تا ازدواج کردیم و آن زمانی بود که به خاطر لاغری زیاد معاف شده و در جایی غیر سازمان مشغول به کار بودند و در آمد داشت. 

    به فکر خانه و ماشین و ... بودید و از ایشان خواستید؟ 
    نه چون این مسائل بستگی به خود افراد دارد. برای من اولویت این بود که اهل فضای جبهه و جنگ باشد، البته آن زمان این نوع افراد کم نبودند، اما به قول دوستانشان، اگر کسی ایشان را می دید حس پاکی و صداقت مصطفی بر رویش تاثیر می گذاشت و این چیزها برای من مهم بود. البته این را هم بگویم ابتدا فکر می کردم آدم خشکی باشد که زن را محدود کند، اما با تحقیقی که کردم فهمیدم که علی رغم ظاهر ایشان که مثلاً محاسن بلندی داشتند و برخی از روی این ظاهر می گفتند وی خیلی متعصب و خشک است، مصطفی آدمی بسیار شوخ و اجتماعی بود و روابط عمومی بالایی داشت. در واقع می گفتند: آنقدر بذله گو و خوش برخورد بود که همه در خوابگاه به سمت ایشان جذب می شدند. این مسائل باعث شد تا شناخت من نسبت به آقا مصطفی کامل تر شود ولی از همان ابتدا می دانستم انسان آرمان گرایی است و حتی صحبت از این می کرد که شاید برای جنگ به لبنان بروم! 

    تقسیم بندی کارها در خانه چگونه بود ؟ 
    چون مصطفی در خانه نبود، همه امور خانه با من بود و در تربیت علیرضا هم همین وضع بود. 

    چقدر در امور خانه و تربیت فرزند به شما اعتماد داشتند؟ 
    خیلی. این را من از رضایتمندی او از انتخابش می فهمیدم. چون مدام این را به من می گفت که از انتخاب تو راضی و خوشحالم. ما یک نوع تفاهمی داشتیم و در موارد اختلاف سلیقه هر دو کوتاه می آمدیم .مثلاً در مورد خرید ماشین با وجود مخالفت، من کوتاه می آمدم اما مثلاً در جای دیگری ایشان کوتاه می آمد. به عنوان مثال ایشان خیلی دوست داشت در قم زندگی کند اما من نمی خواستم و ایشان کوتاه آمد و حرف مرا پذیرفت. 

    ورود علیرضا به زندگی شما تأثیری روی علاقه بین شما دو نفر گذاشت؟ 
    آقا مصطفی بسیار بچه ها را دوست داشت و می توانم بگویم که مصطفی برای علیرضا می مرد. آن قدر علیرضا را دوست داشت که گاهی که علیرضا مریض می شد، مصطفی هم مریض بود و من باید از 2 بیمار مراقبت می کردم. اما ایشان می دانستند با هر کسی و هر جایی چطور برخورد کنند و در این مورد هم کاری نمی کرد که با وجود علاقه زیادی که به علی رضا داشت، من حس کنم نفر دوم شده ام.ایشان به خاطر کار زیاد نمی توانست خیلی در خانه باشد و در تمام هفته نطنز بود و پنجشنبه ها هم معمولاً جلسه داشت و از طرفی روند کاری ایشان از سال 83 به بعد تصاعدی بود. بعد از غنی سازی هفته ای یک بار می آمد و عملاً زمان بسیار محدودی برای خانواده داشتند. 

    همزمان با اوج گرفتن کار شهید احمدی روشن، ترورها هم شروع شده بود. این نگرانی را نداشتید که غیر از تشعشعات هسته ای تهدید دیگری نیز برای ایشان باشد؟ 
    من بارها به ایشان به شوخی می گفتم شما که رییس سازمانی چرا شما را ترور نمی کنند اما ایشان می خندیدند و می گفتند ما کاره ای نیستیم و نمی گذاشتند هیچ استرسی وارد خانه شود و اگر اصرار می کردیم ناراحت می شدند . می گفتند این مسائل کاری است. من آرام بودم چون ایشان شخصیت آرامی داشتند و فقط بعد از ترور شهید رضایی نژاد (6 ماه قبل از ترور مصطفی) احساس کردم که باید یک چیزهایی را متوجه شوم وآن زمان بود که دچار استرس بدی شدم و دلشوره داشتم 

    وقتی در خانه بودند برنامه ایشان و تفریحات شان چه بود ؟ 
    ایشان مسافرت را خیلی دوست داشتند مثلاً قم را خیلی دوست داشتند و در نطنز هم اگر چند روز بودند حتماً به زیارت شاه سلطان علی می رفتند و از طرفی هم خیلی به شمال علاقه داشتند و با هم چند بار شمال رفتیم. ایشان خیلی وقت نداشتند و اگر اتفاقی چند روز تعطیل پیدا می شد و کار نداشتند مسافرت می رفتیم. 

    در طول زندگی مشترک کلاً چند بار مسافرت رفتید؟ 
    کلا 8 یا 9 بار مسافرت رفتیم. در مسافرت هم همیشه با گوشی همراه صحبت می کردند که در برخی مواقع با اعتراض من هم روبرو می شدند. آقا مصطفی اهل سینما بودند و اگر فیلم خوبی اکران می شد حتماً می رفتیم از جمله بید مجنون و اخراجی ها را در سینما با هم دیدیم. البته در محیط کار هم طبق گفته دوستانشان، ایشان بسیار پرانرژی و شوخ بودند. 

    انتهای پیام/

        کانال تلگرام
       کانال اینستاگرام



    نظرات کاربران