فراخوانی ...
Esc = Cancel
عناوین برگزیده عناوین کل اخبار عربية
خدمات
آرشیو

leader.ir
president.ir
dolat.ir
هفته نامه حیات طیبه
با گزارش ها و مطالب متنوع …
شماره 288 نشریه حیات طیبه …
شماره 287 نشریه حیات طیبه …
شماره 286 نشریه حیات طیبه …
پرونده وِیژه
برگی از تاریخ؛ روایت خبرنگار مجله اشپیگل از حماسه خرمشهر
 
گروه خبر دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت 10:42 شماره: 131787
  نسخه چاپی RSS
گذری بر زندگی شهیدان دفاع مقدس/2

نگاهی به زندگی دانشجوی شهید محسن محمدی غریبانی/ شهادت برازنده مردان خدا

گذری بر زندگی شهیدان دفاع مقدس/2
نگاهی به زندگی دانشجوی شهید محسن محمدی غریبانی/ شهادت برازنده مردان خدا

در اولین روز از سال 1346 وقتی که اوّلین فرزند «توفیق محمّدی غریبانی» و خانم «ستاره کرباسیان» به دنیا آمد، آنها نام محسن را برای فرزندشان انتخاب کردند و این نام‌گذاری، به درخواست مادر انجام گرفت، زیرا او در خواب دیده بود که صاحب فرزند پسر خواهد شد و در عالم رؤیا از او خواسته بودند که نام فرزندش را محسن بگذارد. 


به گزارش خبرگزاری حیات، پدر محسن، نظامی بود و در ارتش خدمت می‌کرد و مادرش نیز تا هشتم نظام قدیم درس خوانده بود و به خانه داری می‌ پرداخت. 
به دلیل شغل پدر که نظامی بود، آنها دائماً بین شهرهای مختلف کشور، در رفت و آمد بودند و در شهر ثابتی سکونت نداشتند. با وجود آن که اصالتاً اردبیلی بودند، امّا محسن در «آستارا» متولّد شد و در «کرمانشاه» برای او شناسنامه گرفتند و او در «تبریز» به مدرسه رفت و بعداز شهادت نیز در «اردبیل» به خاک سپرده شد. 
او اوّلین فرزند خانواده محسوب می‌شد. وضع زندگی‌شان از لحاظ اقتصادی خوب بود و از لحاظ اجتماعی نیز، خانواده‌ای صمیمی و محبوب، به شمار می‌‌آمدند. در دوران کودکی محسن، خانواده وی در تبریز اقامت گزیده بود. 
وی از همان دوران کودکی، چون در خانوادهای متدین و معتقد به اسلام بزرگ شد؛ پای‌بندی محکمی به عقاید دینی داشت و مخصوصاً نسبت به خواندن نماز، به شدت علاقه‌مند بود، به طوری که از شش سالگی هر روز در کنار پدر به نماز می‌ایستاد و در همان عالم کودکی، حرکات پدر را تقلید می‌کرد و نماز می‌خواند. 
او تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را با موفّقیّت در تبریز سپری نمود، در حالی که همواره از شاگردان ممتاز کلاس به شمار می‌آمد. این دوران، با اوج گیری نهضت انقلابی مردم مسلمان ایران مصادف گردید که محسن نیز، همراه با همکلاسی‌هایش، با شرکت در تظاهرات و راهپیمایی‌ها، سهم خود را در تحقق انقلاب اسلامی در ایران ایفا می‌نمود. 
بعد از پیروزی انقلاب، او وارد دبیرستان «ثقه‌الاسلام» تبریز شد و در رشته «ریاضی، فیزیک» مشغول به تحصیل گردید و در سال 1364 با موفّقیّت این مقطع تحصیلی را نیز سپری نمود. 
وی جزو اعضای فعّال انجمن اسلامی مدرسه محسوب می‌شد که نقش پیشتازی در فعّالیّت‌های فرهنگی مدرسه ایفا می‌نمود. وی بلافاصله پس از اخذ دیپلم و قبولی در آزمون سراسری، وارد دانشگاه تبریز گردید و در رشته «دبیری فیزیک» شروع به تحصیل نمود. 
او در دانشگاه نیز، به عضویّت بسیج درآمد و در کنار درس و تحصیل، همراه با تعدادی دیگر از دانشجویان فنی و مهندسی، در کارگاه دانشکده فنی دانشگاه تبریز، مشغول به انجام تحقیقات و فعّالیّت در جهت ایجاد خودکفایی علمی، مخصوصاً در حوزه‌ تجهیزات و دانش نظامی و دفاعی، گردید. تا اینکه در بیست و هفتم دی ماه سال 1365 در اثر بمباران کارگاه به وسیله رژیم عراق، به همراه 22 تن از یارانش به درجه‌‌رفیع شهادت نائل آمد و پیکر پاکش پس از انتقال به اردبیل، در گلزار شهدای «غریبان» این شهر، به خاک سپرده شد. 
فرار از دیوار مدرسه 
«تحصیل محسن در دوران راهنمایی، با اوج‌ گیری انقلاب اسلامی در همه‌‌شهرهای ایران، از جمله شهر تبریز، مصادف شده بود و محسن نیز به همراه دوستان و همکلاسی‌هایش، حضوری فعّال در تظاهرات و راهپیمایی‌های شهر داشت. 
در جریان قیام 29 بهمن تبریز، وقتی که تظاهرات شروع شده بود، آنها در مدرسه بودند. محسن به اتّفاق دوستانش می‌‌خواهند از مدرسه خارج شوند و به تظاهرات کنندگان ملحق بشوند. امّا مسؤولان مدرسه، درِ مدرسه را می ­بندند و به آنها اجازه‌ خروج نمی‌دهند. ولی محسن با تعدادی دیگر از دانش‌آموزان، از دیوار مدرسه پایین می‌رود و با فرار از مدرسه، به سیل خروشانِ تظاهرات مردمی می‌پیوندند. 
بعداز ظهر آن روز، با نگرانی و اضطراب از دیر آمدن محسن، در خانه نشسته، منتظر او بودم که ناگهان با سر و رویی خاک­آلوده و پریشان، از در وارد شد. با نگرانی پرسیدم: «تا حالا کجا بودی؟ از نگرانی داشتم می‌مردم.» او در حالی که همچنان نفس نفس می‌زد، با هیجان در کنارم نشست و وقایع آن روز را برایم تعریف کرد.» 
آموزشیار نهضت 
«بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، وقتی که در هفتم دی ماه سال 1358، به دستور امام خمینی(ره)، نهضت سوادآموزی در کشور تشکیل شد، محسن، از نخستین کسانی بود که بعد از گذراندن دوره ­های آموزشی و قبولی در امتحان ورودی، به عنوان آموزشیار نهضت سوادآموزی، به این نهضت پیوست. 
او که خودش در آن زمان محصّل بود، صبح‌ها به درس خودش می‌رسید و شب‌‌ها به بزرگسالان تدریس می ­کرد. همکاری او با نهضت سوادآموزی، سالهای بعد نیز تداوم یافت و حتّی بعد از ورود به دانشگاه نیز، با نهضت همکاری داشت. 
وقتی، تلاش های بی‌وقفه و شبانه روزی‌ او را می ­دیدم، اعتراض می‌کردم و می‌گفتم: «تو به درس‌های خودت برسی، کافی است. چرا این قدر خودت را تحت فشار می‌گذاری و به زحمت می‌‌اندازی؟» او جواب می‌داد: «کار نهضت، خیلی مهمّ است و من هم دوست دارم در ریشه‌کن کردن فقر و جهالت در کشور، سهم داشته باشم.» 
شهادت برازنده‌‌او بود 
«در زمان جنگ، من ناراحتی قلبی داشتم و به پرستاری و مراقبت نیازمند بودم و چون شوهرم نظامی بود و اکثراً به جبهه می­رفت و خیلی کم در کنار خانواده حضور داشت؛ برای همین، محسن با وجود اینکه دوره‌‌آموزش نظامی و رزمی دیده بود و علاقهی شدیدی به حضور در جبهه های جنگ داشت، امّا من دستش را برای رفتن به جبهه بسته بودم و او نمی‌‌توانست مرا تنها بگذارد و برود. 
برای همین، سعی می‌‌کرد تا در پشت جبهه، حضوری مؤثر و فعّال داشته باشد. در مسجد و پایگاه محل، عضویّت داشت و در تدارکات پشتیبانی جبهه فعّالیّت می‌کرد، اگر از رادیو اعلام می‌‌شد که مجروح آورده ‌اند و نیاز به خون بود، بلافاصله خودش را به بیمارستان می‌‌رساند، در تشییع شهدا، حضوری فعّال داشت و اگر کسی از دوستانش شهید می‌‌شد، اکثر اوقات به خانواده‌‌شهدا سر می­زد و از آنها دلجویی می‌‌کرد. او در دانشگاه نیز، در کنار درس و تحصیل، به عضویّت بسیج درآمده بود و در کارگاه دانشکده فنّی، به بازسازی تجهیزات جنگی و نظامی می‌‌پراخت. 
امّا هیچکدام از اینها او را راضی نمی‌‌کرد و او همچنان تصمیم داشت که خودش به جبهه برود. مسؤولان مربوط، مخالفت کرده بودند و به او گفته بودند که به وجود شما در کارگاه، بیشتر از جبهه نیاز است. 
محسن عاشق شهادت بود و روح بیقرار او، در کالبد خاکی ‌اش آرام نمی ­گرفت. به نظر من، شهادت برازنده‌ی او بود و حیف بود که جوانی به پاکی و صداقت محسن، مرگی غیر از شهادت داشته باشد. عاقبت نیز، او به آرزویش رسید و از همان پشت جبهه، به کاروان شهدای جبهه پیوست.» 
جشن تولّد 
«تنها دارایی من در دنیا، یک پسر و یک دختر بود که آنها را از جانم هم بیشتر دوست داشتم. برای همین، هر سال در سالروز تولّد آنها، برای بچه‌ها، جشن تولّد می‌گرفتم و خدا را به خاطر داشتن فرزندانم شکر می‌‌کردم. 
بیستم دی‌‌ماه سال 1365 نیز، سالروز تولّد محسن بود و مطابق سال‌‌های قبل، در جمع گرم و صمیمی خانواده، برایش جشن تولّد گرفتیم. در آن روز، من کیک بزرگی خریده بودم که تا چند روز بعد از مراسم، همچنان بقایای آن در یخچال مانده بود و هر روز بچه­ها یک تکّه از آن را می­خوردند. درست یک هفته بعد از جشن تولّد محسن، وقتی که مادر محسن آخرین تکّه­ی کیک را جلوی او می‌گذارد، محسن درحالی که کیک خود را می‌خورد، بدون مقدمه از مادرش می پرسد: «مادرجان، اگر من شهید بشوم، تو چه کار می‌کنی؟» مادرش با شنیدن این حرف، ناراحت می‌شود و می‌گوید: «زبانت را گاز بگیر، این دیگر چه حرفی است که می‌زنی.» محسن دیگر چیزی نمی­گوید و از مادرش خداحافظی کرده و به دانشگاه می‌رود و همان روز، بر اثر بمباران دانشگاه، به همراه تعداد دیگری از جوانان بسیجی دانشجو که روی ابزارآلات جنگی کار می‌کردند، به شهادت می­رسد.» 
تعبیر خواب 
«بعد از بمباران دانشگاه تبریز و شهادت محسن، من به شدّت ناراحت و اندوه گین بودم. هنوز جنازه‌اش را هم ندیده بودم و این مسأله هم بر شدت اندوه و ناراحتی من می‌‌افزود. می­خواستم، هرچه زودتر پیکر بی‌‌جانش را در آغوش بگیرم و برای آخرین بار، با فرزندم وداع کنم. 
همان شب، نزدیکی‌‌های سحر، در حالت گریه و اندوه، خوابم برده بود و من در رؤیا محسن را دیدم که کت و شلوار سرمه‌‌ا رنگ پوشیده است و با سر و وضعی مرتب و شیک وارد خانه شد، وقتی به چهره‌‌اش دقّت کردم، دیدم پیشانی‌‌اش تیر خورده بود. من از خواب پریدم و چند ساعت بعد، بر سر جنازه‌‌فرزندم رفتم و دیدم که او درست از ناحیه‌‌پیشانی، همانگونه که من در خواب دیده بودم، ترکش خورده و به شهادت رسیده است. البته، این تمام ماجرا نبود؛ بلکه در این بمباران، هر دو دست او قطع شده و سر و صورتش نیز سوخته بود. بدین ترتیب، خوابی که مادرش به هنگام نامگذاری محسن دیده بود، تعبیر شد.» 
برگرفته از کتاب امتحان نهایی، زندگینامه شهدای دانشجوی استان اردبیل، به قلم دکتر امیر رجبی 
انتهای پیام/ 
منبع: خبرگزاری دفاع مقدس 




+ 0 -  


 
اوقات شرعی

جمعه 4 فروردین 1396

اذان صبح
طلوع خورشيد
اذان ظهر
غروب خورشيد
اذان مغرب
نیمه شب شرعی
اوقات به افق:
دقت 3± دقیقه
مرتبط

روایت یک غواص از آخرین مراحل عملیات کربلای 4

در کتابی به نام قصه‌ای برای نخوابیدن
داستان زندگی شهید بهنام محمدی‌ منتشر شد

همسر دانشمند هسته ای علی محمدی در گفت وگو با حیات مطرح کرد:
ماجرای صحبت یک ساعته با قاتل شهید/ همسرم از سال‌ها پیش توسط دشمنان شناسایی شده بود

شهیدی که حتی نحوه شهادت خود را می دانست

در رثای شهیدان تقی زاده:
12 سال انتظار مادر برای در آغوش کشیدن پیکرهای بی سر مسعود و محسن

نظر شما